07 بهمن 1404
در گیلان تقریباً چهره شناختهشدهای بودم. عدهای چون اهل قلم بودم و عدهای هم برای اینکه اهل موسیقی بودم، مرا میشناختند. علاوه بر این، خانه من دربست و مجرّدی بود. البته جلسات همیشه در خانه من نبود. مینشستیم و بحث میکردیم. هر کس غذای خودش را میآورد، چون جایی برای پذیرایی نداشتم. یکبار خانهام آنقدر شلوغ شده بود که جای نشستن برای خودم پیدا نکردم. در این جلسات پیشنهاد میکردیم که بعضی از مسائل را برای موضوع انشا به بچههای دبیرستانی بدهند و بگذارند آنها راحت بنویسند. اگر خوب نوشتند، نمره بیشتری بگیرند و از آنها تقدیر و کارشان تبلیغ شود. نمیخواستیم جوانها بیتفاوت و بیفکر بار بیایند؛ میخواستیم جوانهای گیلان را روشن کنیم.
معمولاً جلسات ما در خانه جوانان گیلان تشکیل میشد. آقای بهرام چهاردهی که مهندس بود، به صورت علنی به شاه توهین و فحاشی میکرد. او یکی از ارکان مهم این نشستها بود. آقای دریانی دبیر فلسفه بود و لیسانس فلسفه داشت. اهل تبریز بود، ولی در آموزش و پرورش گیلان مشغول به خدمت بود. مرتب بازداشت و زندانی میشد و خیلی جسورانه و تند حرف میزد. به وضعیتی رسیدیم که نمیدانستیم کسی که بغلدستمان نشسته از نفوذیهای ساواک است یا از خودمان. مثلاً وقتی موقع بازجویی میپرسیدند که فلانی وقتی صحبت میکرد چه گفت: ما متوجه میشدیم که کسی از جمع ما به آنها گزارش داده است. این جلسات زمانی علنی شد که من اجازه نداشتم در خانهام جلسه تشکیل بدهم. صاحبخانهام علناً آمد و گفت با تمام علاقهای که به تو دارم، بیا طبقه بالای خانه خودم یک اتاق به تو میدهم و وسایلت را بیاور آنجا، ولی این خانه را تخلیه کن. او از جزئیات کار ما خبر نداشت. میگفت دائم به مغازهام میآیند و میگویند خانه تیمی درست کردهای.
پدر جهانگیرخان سرتیپپور که از یاران نزدیک میرزا و آقای فخرایی بود، در جمع ما حضور داشت. اکثر کسانی که در جمعمان بودند، اسم و رسمدار بودند. جهانگیرخان چند بار در جلساتمان شرکت کرد. با اتفاقاتی که در گیلان افتاد و مشکلاتی که برای جوانان پیش آمد، جلسات علنی شد. توی خیابان به صورت علنی جوانها را میگرفتند میزدند و بازداشت میکردند. اینها برای ما سوژه بود. ما اینها را با آب و تاب تمام اعلام میکردیم و در کاخ جوانان گیلان جلسه سخنرانی میگذاشتیم. البته من کمتر سخنرانی میکردم. بهرام چهاردهی آخر از همه میآمد صحبت میکرد. وقتی میفهمیدند قرار است او سخنرانی کند، جمعیت انبوهی میآمد و جا برای ایستادن نبود؛ درست مثل سخنرانی دکتر شریعتی در حسینیه ارشاد. خیابانها پُر میشد و ماشین رفت و آمد نمیکرد. کنار ساختمان نیمه ساخته تلویزیون که هنوز راهاندازی نشده بود، سخنرانی میکرد. مکان رادیو جای دیگری بود؛ ساختمان شیک و بزرگی به نام کاخ مرکزی جوانان که آمفیتئاتر بسیار بزرگی با چند سالن فیلم و کافیشاپ داشت. پاتوقی برای جوانها شده بود. هفتهای یک بار پنجشنبه عصر این جلسه دایر میشد. زمان ضبط موسیقی کارهای من هم پنجشنبه بود. سعی میکردم آن ساعتها در آن جمع دیده نشوم. به کار خودم میپرداختم. آنها میدانستند که همه ما با هم هستیم و یک هسته مرکزی وجود دارد، ولی من در آن لحظات سعی میکردم آنجا آفتابی نشوم و سر کار خودم باشم.
بعدها رادیو منتقل شد و برای تمام ضبطها باید به تلویزیون میرفتیم. آن زمان کار رادیو ساده بود. روز تمرین میکردیم و شب همان قطعه را ضبط میکردیم. موسیقی باعث شد کمی از آن جمع کنارهگیری کنم، چون میدانستم هر جا که بروم انگشتنما هستم و به هدفهایی که در موسیقی دارم نخواهم رسید و ساواک جلویم را میگیرد.
سال 1348 آرامشی در زندگیام به وجود آمد و احساس کردم دوست ندارم با رادیو تلویزیون ارتباط داشته باشم. توی مرد مبارز هم نبودم. در آموزش و پرورش مشغول بودم و ساعت دو تعطیل میشدم. آن موقع مسئول توزیع کتابهای دوره ابتدایی بودم. چون فراغتی یافتم، نوشتن را شروع کردم. ارونقی کرمانی قبلاً چند قصه کوتاهم را در اطلاعات هفتگی و سپید و سیاه چاپ کرده بود و سابقه نویسندگی داشتم. هر دو ماه یک بار داستان کوتاهی از من در اطلاعات هفتگی چاپ میشد. آقای کرمانی هم نوشتهام را بازبینی میکرد و میگفت اینجا و آنجایش را بزن. خلاصه از بیست صفحه، هفت هشت صفحهای در میآورد و چاپ میکرد. یک بار به بندر انزلی آمده بود و در نشستی با هم آشنا شدیم. همان مقدار این ثمره را برای من داشت که اگر چیزی میفرستادم، مستقیم توی سطل آشغال نمیرفت! به کمک ایشان چیزی در میآمد و چاپ میشد و اسمی از من در مطبوعات میماند. البته پولی نمیدادند، ولی از من تشکر میشد. نامهای برایم میآمد که قصه فلان شما پس از اصلاحات، برای چاپ رفته است و در آینده نزدیک چاپ میشود و بدینوسیله از زحمات شما تشکر میکنیم. از آن زمان داستاننویسی برایم موضوعیت پیدا کرد و فکر مرا به خود مشغول کرد...
دنبال موسیقیهای آیینی و دینی و مراثی مذهبی هم بودم و چیزهایی جمعآوری کرده بودم. آهنگ بعضی از نوحههای محلی را هم جمع کردم. آنها را بعدها در تهران ساختم و حتی پخش هم شد. اما وقتی به تهران آمد بیشتر از موسیقی، عاشق نویسندگی شدم. گرچه جایی ارائه نمیدادم؛ مینوشتم و کنار میگذاشتم. در این دوره غیر از آهنگ پرچین، کار دیگری نکردم. چون احساس کردم بهتر است در حاشیه باشم و بیایم سازم را بزنم و بروم.
بالاسر هر کاری یک ساواکی بود. حتی برای رشتههای شعر و موسیقی، مسئول جداگانه داشت. ما هم آنها را با عنوان مسئول هماهنگی میشناختیم. برای ساعات کاریمان برنامهریزی میکردند که چه وقت ضبط است، چه وقت نیست و چه شعرهایی بررسی میشود. قبلتر هر چه میساختیم یک راست برای ضبط میرفت، اما آن زمان دیگر با وجود آنها کار مشکل شده بود. مثلاً میگفتند این موسیقیِ بالارونده که ساختهای یعنی چه؟ میخواهی چه پیامی به مخاطب بدهی؟ چیزی شنیده بودند، اما درست نمیدانستند چیست. مثلاً میگفتند این کلمه گیلکی چه پیامی را میرساند؟ منِ آهنگساز از نظرِ آنها به کل جوانان گیلان پیام میدادم! در صورتی که اینطور نبود و من فقط اشعار عاشقانه میساختم؛ شعرهای عاشقانهای در حد فرهنگ روستایی، تبلیغ برای ازدواج یا راجع به کار و تلاش روستایی و اینکه زمین چقدر شأن و اعتبار دارد. همین را هم از ما میخواستند، اما شک میکردند که نکند از لابهلای این اشعار، موضوعات خاصی را به روستاییان منتقل کنیم.
پوررضا بعد از خواندن پرچین میترسید و دیگر از من آهنگی نمیخواند. شیون فومنی هم دیگر شعر نمیگفت. کارش به جایی رسیده بود که میخواستند از آموزش و پرورش اخراجش کنند. او هم کمکار شده بود. کمکم دیدم که ژاندارم آنجا آمده است و شعر گیلکی میگوید و از من میخواستند رویش آهنگ بگذارم! خطش را هم فقط خودش میتوانست بخواند! اینجور اتفاقات باعث شد که در نهایت تصمیم گرفتم مدتی از موسیقی فاصله بگیرم.
در گیلان به وضعیتی رسیدم که دوستان دیگر نمیتوانستند به خانهام بیایند. باید کمتر آهنگ میساختم و اگر آهنگی میساختم، باید شعرش را دیگری میگفت. حق نداشتم روی شعرهای خودم آهنگی بگذارم و نباید خیلی پُرکار میبودم. گروهی که من از آقای فروزانفر تحویل گرفته بودم، به آقای منوچهر ویسانلو تحویل دادم. البته او با مشورت من کار میکرد، ولی میگفت کسی نفهمد که من با تو ارتباط دارم. علناً فهمیدم دارم کنار گذاشته میشوم. در ضمن میدیدم این درجا زدن است و من باید پیش بروم. گیلان دیگر چیزی نداشت که به من بدهد. هر چه هم که بود، با بضاعت خودم کسب کردم. بدجوری مُهر امنیتی به من خورده بود و همه چیزم به غلط تفسیر میشد. آن زمان فقط قصهنویسی میکردم و برای اطلاعات هفتگی تهران میفرستادم. دیدم اگر هم پا به سن بگذارم، همین اندوختهها را باید به کس دیگری در همین شهر منتقل کنم و دیگر ارتقایی رخ نمیدهد. بنابراین تصمیم گرفتم به میدان وسیعتری بروم.
- بانگ آزادی، خاطرات شفاهی احمدعلی راغب، تحقیق مهدی چیتساز و مرتضی قاضی، تدوین محسن صفاییفرد، تهران، راه یار، چ دوم، زمستان 1399، ص 61 - 65.
تعداد بازدید: 7