خاطرات

حمله به مدرسه فیضیه


14 بهمن 1404


خبر حمله به مدرسه فیضیه در تهران مانند بمب صدا کرد. کسبه و بازاریان و متدینین از این حادثه فوق‌العاده ناراحت شدند. برادرم حسین که محضر اسناد رسمی داشت، برای اینکه احوالی از ما بگیرد، در تعطیلی پایان عید به قم آمد و مرا به منزل خود دعوت کرد. من هم به چند منظور قبول کردم: فائزه سه ماهه، کوچک بود، با ماشین او راحت‌تر می‌توانستم به تهران بروم و با فامیل هم دیداری داشته باشم. فاطی را هم که مریض بود و فلج اطفال خیلی خفیفی داشت، می‌توانستم به دکتر متخصص نشان دهم تا بهبود یابد. برادرم در تهران منزل داشت و مجرد بود. می‌توانستم راحت باشم و فاطی را معالجه کنم. آقای هاشمی هم که اکنون کارش بیشتر شده بود، می‌توانست دنبال اهداف خود باشد و وقتش را صرف مبارزه کند. چنانچه کارش در قم تمام شد، به تهران بیاید و ما را با خود به قم برگرداند.

تازه دو روزی در تهران بودم که برادرم وارد منزل شد. دیدم کمی ناراحت است، اما نمی‌خواهد که من ناراحتی او را احساس کنم. لبخند می‌زد. گفت: امروز در قم عده‌ای از روحانیون را گرفته و به سربازی برده‌اند. از او پرسیدم نفهمیدی چه کسی را برده‌اند؟ می‌دانست، ولی به روی خود نیاورد. به نظر می‌رسید که نمی‌خواهد به من بگوید. کسی که خبر سربازی بردن طلبه‌ها را داده، حتماً اسم آنها را هم به او گفته بود. برادرم گفت: ناراحت نمی‌شوی اگر بگویم؟

ـ چرا ناراحت بشوم!

ـ آشیخ حسین [هاشمیان] را گرفته‌اند.

می‌خواست بفهمد که من چه عکس‌العملی از خود نشان می‌دهم، در صورتی که ایشان را نگرفته بودند. من هم با آنکه ناراحت شدم، گفتم اگر آشیخ اکبر را هم گرفته بودند، ناراحت نمی‌شدم. چرا تو از من پنهان می‌کنی؟ یکدستی زدم تا او راست بگوید. بعد از آن دیگر حسین نتوانست خود را کنترل کند و گفت: حالا که ناراحت نیستی، ناراحتی هم ندارد، پس بدان که آشیخ اکبر و عده‌ای از طلبه‌های قم را 21 فروردین [1342]، قبل از حادثه فیضیه برای خدمت سربازی اجباری به پادگان باغشاه آورده‌اند.

خیلی ناراحت شدم، اما غروری داشتم که هیچ‌وقت جلوی کسی ابراز ناراحتی نمی‌کردم، حتی اگر برادرم بود. از فعالیت‌های همسرم اطلاع داشتم. می‌دانستم که تازه اول راه است. حکومت او را یک سرباز حساب نمی‌کند. او را ضد شاه و طرفدار خمینی می‌داند. معلوم نیست که چه موقع او را رها کنند.

با این وجود، برادرم ناراحتی را از قیافه من خواند و گفت: «چرا ناراحتی؟ روحانی که زن و بچه دارد، کارت تحصیلی هم دارد، چطور می‌تواند سرباز باشد؟ ناراحت نباش حتماً همین روزها به کمکشان می‌آیند و معافشان می‌کنند. حکومت از مراجع قم واهمه‌‌ دارد، جرئت آن را ندارند که طلبه‌ها را نگه دارند. شاه ادعای مسلمانی می‌کند. این کار برای ترساندن طلاب است که کارهای ضد رژیم انجام ندهند. فردا روز ملاقات است، من می‌روم تا خبری کسب کنم».

بعد از ظهر برادران آشیخ اکبر که موضوع را فهمیده بودند، پیش ما آمدند. آنها هم ناراحت و از عاقبت کار نگران بودند. قرار شد فردا با هم به پادگان باغشاه برای ملاقات بروند و از هدف حرکات رژیم اطلاع حاصل کنند.

فردای آن روز برادرم حسین، به همراه محمود آقا و محمد آقا برای ملاقات به پادگان باغشاه رفتند. آنها فاطی را که هنوز سه سالش تمام نشده بود، با خود بردند. من و محسن دو ساله و فائزه سه ماهه در منزل منتظر ماندیم، تا خبرهای خوبی بیاورند. ساعت‌ها گذشت و از آمدن آنها خبری نشد. انتظار کشیدن خیلی سخت است.

در منزل با بچه‌ها تنها بودم و نگران از آینده‌ای سخت که تازه این شروع آن بود. افکار مختلفی به سراغم می‌آمد. با خصوصیاتی که از همسرم سراغ داشتم، می‌دانستم که باید این زندگی را با تمام ناملایماتش ادامه دهم. بالاخره آنها ناراحت و خسته آمدند؛ برای یک ربع ملاقات، ساعت‌ها منتظر نگه داشته بودند. به نظر سیاست این بود که ملاقاتی‌ها را هم اذیت و آزار دهند. این هم یک شکنجه روحی برای خانواده طلاب سرباز بود.

فاطی مرا که دید به طرفم دوید و گفت: «مامان، مامان! بابا پاسبان شده بود. کلاه پاسبانی سرش بود!» حرکت نابجای آنها روی بچه سه ساله هم اثر گذاشته بود. فاطی گفت: «بابا دیگر خانه نمی‌آید» ناراحت رفت و در گوشه اتاق خوابش برد. آنها نمی‌خواستند پوشیدن لباس سربازی را به من بگویند، اما با حرف‌های فاطی همه چیز عوض شد. حقیقت را به من گفتند.

رژیم پهلوی عده‌ای از طلاب را به سربازی آورده، لباس نظامی بر آنها پوشانده و مانند سربازان عادی با آنها رفتار می‌کند. پیش خودم فکر می‌کردم که این برخورد دوام ندارد. رژیم مجبور است پس از چندی با عذرخواهی آنها را رها کند. برادرم و برادران همسرم هم می‌گفتند با وساطت علما این کار تمام خواهد شد و طلبه‌های سرباز هر چه زودتر به خانه و کاشانه خود برمی‌گردند.

این حرکت به همین سادگی که آنها تصور می‌کردند نبود. آنها به درستی حس کرده بود که در حوزه مخالفت‌هایی هست، مخصوصاً شاگردان و نزدیکان امام آماده می‌شدند تا جلوی حرکات ضداسلامی ایستادگی کنند. مرجعیت امام و نگه داشتن آن در قم و ایستادگی روحانیون در مدرسه فیضیه، آنها را به خشم آورده بود. می‌خواستند با لغو معافیت سربازی طلاب، آنها را بترسانند، تا دیگران حساب کار دستشان بیاید و به زعم خود قم را از روحانیون مبارز خالی کنند. آنها همسرم را به عنوان یکی از نزدیک‌ترین طلاب به امام خمینی انتخاب کرده بودند.

رژیم در ارزیابی خود اشتباه کرده بود. نمی‌دانست که این بار روحانیت هدف‌دار وارد مبارزه شده است. حوزه علمیه قم بعد از یک دوره فترت طولانی و مرجعیت و مدیریت آیت‌الله بروجردی، علمای باتقوا و مبارزی مانند امام خمینی و روحانیت تحصیلکرده و باسواد و سخت‌کوشی را پرورش داده است که هدفی جز اعتلای اسلام ندارند و بیدی نیستند که با این بادها بلرزند و با گرفتن‌ها و کتک‌زدن‌ها، دست از مبارزه بردارند؛ حتی شاید با این حرکت رژیم، همبستگی آنها بیشتر و به تعداد مبارزین افزوده می‌شد.

مدتی در منزل اخوی در تهران ماندم. فاطی را پیش دکتر بردم. قرار شد دخترم برای مدتی در تهران زیر نظر دکتر معالحش باشد. او در اسفند ماه، تب شدیدی کرده بود. تشخیص بیماری فلج اطفال داد. به سرعت معالجه را شروع کردیم. انگشت شست او جمع می‌شد و بد راه می‌رفت. بیشتر به خاطر همین مسئله به تهران آمده بودم که گرفتاری سربازی اجباری برای همسرم پیش آمد. هفته‌ای یک بار در زمان ملاقات او را می‌دیدم. از خبرهای قم بااطلاعش می‌کرد و اگر چیزی می‌خواست برای او می‌بردم.

 

- پابه‌پای سرو، عفت مرعشی، به اهتمام سیدعلی مرعشی، تهران، دفتر نشر معارف، 1391، ص 56 - 51.



 
تعداد بازدید: 3



آرشیو خاطرات

نظر شما

 
نام:
ایمیل:
نظر:
تصویر امنیتی:

جدیدترین مطالب

پربازدیدها

© تمامی حقوق برای پایگاه اطلاع رسانی 15 خرداد 1342 محفوظ است.