28 بهمن 1404
از سالهای 1344، 1345، شاید هم اوایل 1346 من در مسجد تهران ویلا (مسجد مهدی) بودم. در آنجا از طرف فرمانداری به من اطلاع دادند که حکم تبعید ما به خلخال صادر شده است. چون ما در مسجد مهدی برنامههای مختلف گذاشت بودیم که واقعاً اگر همه مساجد را به آن صورت در میآوریم، انقلاب حال و هوای دیگری پیدا میکرد. این مسجد، مسجد فعالی بود: کلاس گذاشته بودیم، بچهها دکلمه میخواندند، شعر میگفتند، برای مقالات امتیاز میدادیم و برنامههای مختلفی اجرا میکردیم.
تا وقتی که در تاریخ 8 /3 /1351 کمیسیون امنیت اجتماعی به دستور ساواک تشکیل جلسه داد و عنوان شد که اگر آقای مروارید در تهران باشد، آشوب خواهد شد و حتماً باید ایشان را به یکی از شهرستانها تبعید کنند. این کمیسیون مرکب از 6 نفر بود: 4 نفر آنها از فرمانداری و نماینده شهربانی بود که رأی به سه سال دادند و دو نفر هم که نماینده دادگاههای شهرستان بودند، رأی به دو سال. نتیجه هم این شد که ما را به سه سال تبعید در خلخال محکوم کردند.
من از حکم باخبر شده بودم، ولی نمیرفتم آن را امضا کنم و چون اغلب به اطراف مسافرت میکردم، گفتم بسیار خوب، این بار هم میرویم خلخال. در نتیجه خیلی فاصله شد؛ یعنی در 26 /6 /1351 که همان موقع من در کمیته ضدخرابکاری بودم.
یک روز رفته بودم بالای خیابان آیزنهاور که در کوچهای ناگهان دیدم ماشینی جلویم پیچید. من هم آن زمان ماشین آریایی داشتم و خودم پشت فرمان بودم. البته گواهینامهام سفارشی بود و افسر نگهبان با شرط و شروط آن را به ما داده بود. خلاصه وقتی ماشین جلویم پیچید، دیدم دیگر هیچ راهی ندارم و پیاده شدم. چند نفر از ماشین پیاده شدند و گفتند سرت را روی زمین بگذار. من هم مقاومت نکردم و یکسره ما را به اطلاعات بردند. در آنجا حکم تبعیدم را شنیدم و بینی و بینالله خیلی خوشحال شدم؛ چون وضع خیلی بدی داشتم و جای خیلی بدی بود.
آقای کچوئی همراه و همبند من بود، او بعد انقلاب رئیس زندان اوین بود. باز از چیزهایی که خاطرم مانده، این است که گفتند باید ریشت را بتراشی و سلمانی هم آورده بودند. گفتم من نمیگذارم و تا جایی که زور داشتم مقاومت کردم. آنها هم گزارش کردند و گفتند ولش کنید.
از آنجا بیرون آمدیم، گفتند شما به خلخال تبعید شدهاید. گفتم مرا با ماشین خودم ببرید. بعد آدم تنومندی مرا جلو نشاند و دو نفر هم عقب سوار شدند تا اگر یکوقت خواستم شیطنتی بکنم، مسلط باشند. وقتی سوار شدیم گفتند: آقای مروارید، ما دستور دادیم به شما دستبند بزنیم، اما اگر قول بدهی مثل بچه آدمیزاد دردسر درست نکنی، این کار را نمیکنیم. گفتیم نه. خیالتان راحت باشد. از طرف من هیچ چیزی نخواهید دید.
در راه به گردنههای تالش رسیدیم. جاده همینجور میچرخید و میچرخید. سرما و برف در زمستان به حدّی بود که من نمیتوانستم پسرم را به مدرسه بفرستم، چون اهالی آنجا میگفتند ممکن است در بین راه مدرسه لابهلای برفها گم شود.
خدا حفظ کند آقای منتظری را، میگفت کریستف کلمب آمریکا را کشف کرد و ما خلخال را. واقعاً جای عجیبی بود و بیخود نبود آنجا را به عنوان تبعیدگاه انتخاب کرده بودند. یک بار هم که آقای هاشمی با بچههایش برای دیدار از ما آمده بود، میگفت من مدتی در جاده گشتم و یک مرتبه دیدم سر جای اولم هستم. راست هم میگفت، چون جاده آنقدر پیچوخم دارد که اگر راه را نشناسی، دوباره به جای اول خودت برمیگردی.
خلاصه، ماشین ما در این گردنهها گیر کرده بود. اما راننده آدم جربزهداری بود و میگفت: من با چنگ و دندان هم شده این ماشین را در میآورم. یکبار هم با حسرت به من گفت: آقای مروارید، به خداوندی خدا دوست دارم مثل شما آزاد باشم و بیایم در همین جنگلها زندگی کنم؛ چون دیگر از اینجور کار کردن خسته شدهام.
_ شیخ مروارید تبیینگر سالهای مبارزه، تدوین مرتضی میردار، تهران، انتشارات ایران، پائیز 1402، ص 156 - 154.
تعداد بازدید: 18