12 اسفند 1404
از سال 1348 به بعد تقریباً دانسته کار میکردم. با این بچهها که رفیق شدم متوجه شدم برای تشکیلات خاصی فعالیت میکنم که حتی اسمش را هم نمیدانم و چهبسا نباید هم بدانم. بعضی مطالب را برایشان مینوشتم یا بعضی مطالب دیگر را سادهسازی میکردم. البته این دست به قلم بودن و تدریس و مطالعه و تفکر و برنامهریزی، تازه در من شروع نشده بود و زمینههای قبلی داشتم. مسائل و مفاسد را کلان میدیدم، میگفتم: «شما این جزئیات را گناهکار ندانید.» منظورم خردهپاها و توده عام مردم بود. میگفتم: «اینطوری نباشد که به جزءها و آفتابهدزدها بپردازیم بگوییم این معتاد است، این یکی فاسد و شهرنویی است.» میخواستم دلیلها و ریشهها را پیدا کنیم که چرا چنین شده است؟ بعدها به این سؤالها در ذهنمان رسیدیم که کار درست چیست؟ آیا در موقعیتی که ما هستیم و مردم هستند و کشور در آن است، «مهندس شدن» کار درستی است؟ آیا مشکل ما این است؟ اگر این درست شود، مردم ما نجات پیدا میکنند؟ دیدیم این طور نیست و فساد و بستری که وجود دارد اصلاً نمیگذارد انسان رشد کند.
تقریباً دو سال با رضا باکری و محمود عسگری و عبدالله محسن و برخی بچههای دیگر ارتباط داشتم و با اینها تنگاتنگ کار کردم. سیر مطالعاتی داشتیم که از نقطهای به نقطهای برسیم. مطالعه کتب تاریخی مبارزاتی و تفسیر قرآن و نهجالبلاغه داشتیم و اینکه مبارزه را به صورت یک «علم» ببینیم. برای زیرمجموعهها هم کار گروهی میکردیم، کاملاً تشکیلاتی. هر تشکیلاتی قبل از هر کاری نیاز به تغذیه فکری و فرهنگی دارد. اینکه چه بخوانیم و چگونه بخوانیم؟ سیاست را بفهمیم و تحلیلهای سیاسی بکنیم. حرکتها را بر مبنای یک تحلیل ببینیم. این گروه تا حد زیادی با من جلو آمدند. شاید تا تابستان 1349 حداقل دو سال با آنها بودم. حتی بعضی جاها مسئولیت آموزشهای فکری، فرهنگی و مطالعاتی افراد دیگر را هم به عهده داشتم.
در طی مبارزات و کارهای گروهی که میکردیم، معمولاً بنای ما این بود که روزهای جمعه بعد از نماز صبح برویم کوه. میرفتیم و غروب برمیگشتیم. در یکی از این کوهنوردیها، تا به بالاترین قله کوه سهند برسیم و برگردیم، سه شب در کوه بودیم. چادر زده بودیم و شبها موقع خواب، به نوبت و به صورت کشیک یک نفرمان نگهبانی میداد و دو نفر دیگر میخوابیدند.
در سال تحصیلی 1348 ـ 49، یک روز زمستانی که رفته بودیم کوه در مسیر قلهای به نام «دَند»، در سمت راست مسیر اهر به تبریز، عصر داشتیم برمیگشتیم که شب شد و راه را گم کردیم. در سرمای منهای 25 درجه که همه جا پر از برف بود در کوه گیر کردیم. دستها و پاهایمان یخ زده بود. هر آن احتمال حمله گرگ میرفت. از سوسوی چراغ یک ماشین سواری بنز راه را تشخیص دادیم و حرکت کردیم به طرف جاده، تا برسیم به سر خیابان، ماشین هم رسید و ما را سوار کرد. رفتیم تبریز. بعد متوجه شدیم که این ماشین در اصل نباید این طرفی میآمد. ماشین داشت از اهر به تبریز میرفت، سر راه داخل چالهای افتاده بود و تا ماشین را از چاله در بیاورند آنقدر طول کشید که با گذشتن ما از آن مکان همزمان شد و ما را دید و با خودش برد. بیشترین صدمه را بین آن سه نفر من دیدم. بردند خانه. هر سه نفرمان پوتینهای سربازی پوشیده بودیم. پاهایم به قدری یخ زده بود که نمیتوانستند پوتین را از پایم بیرون بیاورند. پوتینها را بریدند تا از پایم درآوردند. بعد از آن حدود 45 روز بستری شدم. حدود بیست روز در بیمارستانی که بیمارستان دانشکده پزشکی بود خوابیدم، بقیهاش را هم در خانه بستری شدم.
شبی که این اتفاق برایمان افتاد، در تبریز بعضیها که بیرون از منزل بودند از شدت سرما مرده بودند. همان شب مردی با الاغ از روستایی آمده بود تبریز، نزدیکیهای دانشگاه از شدت بوران نتوانسته بود ادامه دهد از الاغ پیاده شده بود، حیوان که از او قویتر بود جلو افتاده بود، مرد دُم الاغ را گرفته بود که پشت او حرکت کند به جایی برسد، ولی از شدت سوز و سرما، الاغ و خودش در همان حالت یخ زده بودند و مرده بودند.
اگر میگفتیم کوه بودیم، ساواک میآمد سراغمان که این فصل سال شما کوه چه کار میکردید. برای اینکه لو ندهیم کوه بودیم و با چه کسانی بودیم، همین موضوع سرمای آن شب تبریز را بهانه کردیم گفتیم که بیرون بودیم و ماشین گیرمان نیامد و از شدت سرما یخ زدیم.
این حرف به خاطر سرما طبیعی بود. تبریز یخبندانهای طولانی داشت و کوچهپسکوچههایش از سرما یخ میبست، طوری که یخبندان جاهایی که کمتر آفتاب میتابید تا بعد از عید و اردیبهشت ماه هم ادامه داشت.
- ایستاده در زمان، خاطرات ابوالقاسم حسینجانی، میرعمادالدین فیاضی، انتشارات سوره مهر (وابسته به حوزه هنری)، 1398، ص 67 - 64.
تعداد بازدید: 11