خاطرات

خمینی بت‌شکن!


19 اسفند 1404


نجاری داشتم رفته بودم تهران، چوب بخرم. چوب را خریدم رفتم کارخانه. سر چهارراه مولوی چوب‌فروشی بود. روبه‌روی میدان کهنه‌فروش‌ها یک کارخانه‌ چوب بود. چوب‌ها را ریختم تو کارخانه و داشتم می‌بریدم. حدوداً ساعت نه‌ونیم بود. اولین چوب را که بریدم دیدم سروصدا می‌آید. کارخانه را خواباندند، با کارگرها رفتیم بیرون دیدیم جمعیت پر شده. گفتیم چیه؟ چه خبره؟

گفتند: آقای خمینی را گرفتند.

به صاحب کارخانه گفتم: من رفتم. اگه برگشتم چوبمو خودم می‌برم، اگه نه چوبمو بفروش بده در راه خدا.

به گریه افتاد و گفت: «خوب منم می‌آم.»

با جمعیت رفتیم تا جلوی مسجد شاه؛ مسجد امام فعلی. تا آن‌جا شعار این بود: «خمینی بت‌شکن خمینی بت‌شکن خدا نگهدار تو! بمیرد بمیرد دشمن خونخوار تو. مرجع ما را آزاد کن، ای بی‌حیا، حیا کن!»

نزدیکی‌های میدان پانزده خرداد ـ میدان ارک سابق ـ تیراندازی شروع شد. تقریباً ساعت نزدیک یازده بود. تیراندازی کردند و گاز اشک‌آور زدند، مردم متفرق شدند و عده‌ای کشته شدند.

آمدیم سر چهارراه مولوی، آن موقع این بنزهای ۱۸۰، نفری پانزده‌زار یا دو تومان می‌گرفتند، می‌آوردند. خالی بود، سوار شدم گفتم: برو.

گفت: «خالیه.»

گفتم: «کرایه‌تو می‌دم.»

یک نفر دیگر هم آمد سوار شد، تا برسیم و رامین ساعت یازده‌ونیم شد. تو ورامین همه‌ مغازه‌ها باز بود. رفتم پیش حاج حسن ابراهیم خیاط گفتم: حاج حسن! چرا مغازه‌ت بازه؟ مگه خبر نداری؟

گفت: «چی شده؟»

گفتم: «آقا خمینی رو گرفتن. تهران بکش بکشه. الان از تهران می‌آم.

گفت: «چشم. امیر آقا جمع کن برو.»

رفتم پیش حاج آقا احمدی، تا شنید این طور شده گفت: «چشم عمو جان.»

بست و رفت تو مغازه‌ها گفت: «مگه نمی‌بینید مرجع تقلیدتونو گرفتن؟»

نزدیک ظهر آمدیم مسجد. رفتیم پیش حاج آقا و گفتم: حاج آقا! من تهران بودم. این طوری شده. جمعیت هم زیاد بود.

گفت: «اگه می‌تونید راه‌تونو ادامه بدین. به مبارزه‌تون ادامه بدین، ولی اسمی از روحانیت نبرید. از کسی اسم نبرید، این خائن‌ها همه کار می‌کنن.»

نماز ظهر را خواندم. از شهربانی هم آمده بودند برای نماز یعنی همه جا رد من را داشتند. حاج‌آقا گفت یک‌وقت برای کسی پاپوش درست نشود. ممکن است بگیرندتان.

گفتم: چشم!

نماز که تمام شد چند نفری را گرفتند از جمله آقای محمدی. وقتی آن‌ها را گرفتند جمعیت تا نزدیکی‌های شهربانی رفتند دنبال‌شان. رئیس شهربانی گفت: «برگردید!»

مردم نشستند تا آن‌ها را آزادشان کردند. آزاد که شدند مردم صلوات فرستادند و با آن‌ها برگشتند. خانه‌ اوستا نادر ـ اوستا محمد محمدی ـ کهنه‌گل بود. گفت: «می‌خوام برم ناهار.»

گفتم: ناهار بریم خونه ما.

رفتیم خانه ناهار خوردیم، اوستا نادر گفت: «من می‌رم، الان مادرم نگران شده. یه خبر می‌دم و می‌آم جلوی مسجد خاتم‌الانبیاء.

بعد از ناهار آمدم برای بنی‌اسد، سوم امام بود. روز بنی‌اسد. دیدم مردم جمع هستند و سرگردان اینکه چکار کنند. منو اخوی رسیدیم، جمعیت زیاد بود. اوستا مسلم نجار از پیشوا خبر آورد. با موتور آمد جلوی مسجد به من گفت: «اوستا اکبر! حدود هفتصد، هشتصد نفر دارن از پیشوا می‌آن. جمعیت رو جمع کن بریم استقبال‌شون.»

مردم آمدند. شهربانی هم جلوگیری نکرد تا باقرآباد. وقتی از سر پل نگاه کردم، ته جمعیت را نتوانستم ببینم. شاطر عباس و برادرش یوسف گفتند: «هر کس هر چی می‌تونه بده تا نون و پنیر و خرما بگیریم برای جمعیت.»

رفتند نان بگیرند. دیگر آن‌ها را ندیدم تا باقرآباد که دیدم پشت سر دارند نان و پنیر و خرما می‌دهند و می‌آیند.

باقرآباد که رسیدیم تیراندازی شروع شد. تا ساعت هفت، هشت شب تو بیابان بودیم. من دو مرتبه برگشتم، عمویم تیر خورده بود. برادر کوچکم بود. روز بنی‌اسد بود فکر می‌کنم روز سه‌شنبه هم بود. بعد از ظهر رفتم خانه‌ خواهرم. تا نشستم دیدم جاری‌اش آمد گفت: «خواهر بلند شو بچه‌تو جمع کن!»

ظهر رفتیم مسجد، نماز را که خواندند پچ‌پچی در مردها به راه افتاد. آمدیم بیرون. سر چهارراه بازار که رسیدیم فکر کنم آن موقع هنوز در مسجد امیر اکبری را نگرفته بودند. دنبال امیر اکبری کردند. یک‌دفعه دیدم حاج سیدرضا گفت: «جدا یا حسین!»

همان‌جا حالم بد شد و دیگر هیچی نفهمیدم. همسایه‌‌مان من را آورد خانه. جاری‌اش آمد گفت: «خواهر از پیشوا هم می‌آن. برو بچه‌تو جمع کن!»

در را بستیم و رفتیم خانه. از پنجره توی کوچه را نگاه می‌کردم ببینم چه خبر است! گفتند حکومت نظامی شده. هر کس سرش را از خانه بیاورد بیرون با تیر می‌زنند.

پنجره را باز کردم دیدم صدای سید خاتون ـ مادر ابراهیم همسایه‌مان ـ درآمده گفتم: عمه‌قزی چه خبره؟

گفت: «امیر رو کشتن. جمعیت مثل برگ درخت ریختن و امیر هم گشته شد.»

 

- بهار بیداری، خاطرات بازماندگان حماسه 15 خرداد دشت ورامین، تهران، رسول آفتاب، 1392، ص 119 - 116.



 
تعداد بازدید: 10



آرشیو خاطرات

نظر شما

 
نام:
ایمیل:
نظر:
تصویر امنیتی:

جدیدترین مطالب

پربازدیدها

© تمامی حقوق برای پایگاه اطلاع رسانی 15 خرداد 1342 محفوظ است.