خاطرات

سخنرانی راجع به مسئله روز در دهه چهل


26 اسفند 1404


سال 1343، جشن نیمه شعبان در مسجد صاحب‌الزمان خیابان‌ آزادی برگزار شد و طبق معمول از من دعوت کرده بودند. با اینکه وضع خراب بود گفتم عیبی ندارد و من آمادگی دارم. ولی وقتی شب اول رفتم، دیدم پلیس‌های زیادی جمع شده‌اند. اگر آن موقع معروفیتی داشتم، همان اوایل ساواکی‌ها مرا می‌گرفتند و می‌بردند، ولی چون کسی مرا نمی‌شناخت، مثل یک طلبه وارد مجلس می‌شدم و یک مرتبه می‌‌دیدند من روی منبر هستم.

امام جماعت آن مسجد به نظرم آقای سیدعلی خوانساری، بنده خدا از کسانی بود که خیلی احتیاط می‌کرد و می‌ترسید. اول قرار بود از آقای فلسفی دعوت کنند. آقای فلسفی گفته بود در صورتی می‌آیم که با فلانی یک ملاقاتی داشته باشم و می‌گویم که می‌آیم یا نمی‌آیم. بعد دیدم همان متصدیان مسجد آمدند و خیلی هم خنده داشت. چون یادم می‌آید یکنفر به اسم آقای علمداری که الان هم هست، گفته بودند شما به چه مناسبت از فلانی دعوت کرده بودید! گفته بود من دعوت نکردم. خودش همین‌طوری آمده و به منبر رفته است. علی‌ایحال، اینها پیش من آمدند که آقای فلسفی می‌گوید که می‌خواهد با شما ملاقاتی داشته باشد. رفتیم خدمت آقای فلسفی که چه امری دارید؟ ایشان گفتند: «من می‌خواهم ببینم که شما راجع به مسئله روز صحبت می‌کنید یا خیر؟».

گفتم: «صحبت کنیم و مشورت کنیم. اگر صلاح می‌دانید و نتیجه این شد که صحبت نکنیم، صحبت نمی‌کنیم. اگر نه اینکه صحبت می‌کنیم».

گفت: «نه من حوصله اینکه صحبت کنیم را ندارم. من همان زندان اولیه را که چند روز در زندان موقت شهربانی بودم برایم بس است و یقین دارم، اگر راجع به این موضوع صحبت کنم، دوباره مرا دستگیر می‌کند و من تصمیم دارم که اگر به منبر رفتم، صحبتی نکنم. اما می‌خواستم ببینم شما چه کار می‌کنید؟»

گفتم: «اگر این‌طور است، من قطعاً صحبت می‌کنم. چون مرتبه اول که آقای خمینی را گرفتند، آن غائله به وجود آمد و آنقدر مردم از خودشان فداکاری نشان دادند، ولی این دفعه که آقای خمینی را بردند، سروصدایی به وجود نیامد. من صحبت می‌کنم».

گفت: «بنابراین شما را می‌گیرند و من هم به اینها قول نمی‌دهم».

شب اول و دوم و سوم منبر رفتم. جمعیت زیادی جمع شده بود. به نظرم همین آقای مهدی عراقی در شب سوم گفت اگر صلاح می‌دانید امشب کمی خلاصه و سانسورشده صحبت کنید و بعد از اینکه از منبر که پایین آمدید، برای شما لباس تهیه کنیم و با لباس مبدل فراریتان بدهیم. من گفتم نه، تغییر لباس نمی‌دهم. در میان جمعیت بودم که احساس کردم عوامل اطلاعاتی همه جا را کنترل می‌کنند. یک مرتبه دیدم سیاحتگر. شکنجه‌گر درجه یک زمان توده‌ای‌ها. کنار دستم نشست. این طرف هم سرهنگ طاهری بود. مهدی عراقی را دم در دیدم، اما دیگر فایده‌ای نداشت.

مردم را از مسجد بیرون کردند و سیاحتگر به من گفت بفرمایید برویم. ماشین‌های اطلاعات دم در بودند. من وسط نشستم و سیاحتگر و طاهری هم دو طرف من نشستند.

طاهری گفت: «آقای مروارید، معلوم هست کجا هستی؟».

فهمیدم اینها خیلی جاها و خانه‌های اشخاص را به دنبال من جستجو کرده‌اند. مرا به اطلاعات بردند و در یکی از اتاق‌ها زندانی کردند. داخل اتاق یک مبل بود و من خدا می‌داند اصلاً یادم نمی‌رود، اینها سرمایه‌هایی است که خداوند لطف کرده بود. تا دیدم هیچ‌کس نیست، چون خسته بودم عمامه‌ام را زیر سرم گذاشتم و عبایم را هم روی سرم کشیدم و خوابیدم. ده دقیقه بیشتر نگذشت و من خوابم برد که نیمه‌های شب صدای در بلند شد. چشمم را باز کردم و دیدم سرهنگ طاهری آمده است.

طاهری گفت: «شیخ مروارید، باز دوباره آمدی؟»

گفتم: «من نیامده‌ام، شما مرا آورده‌اید».

دستی به شانه‌ام زد و گفت چیزی هم نیستی؛ یعنی مثلاً ورزیده هم نیستی.

بعد حرف‌هایی زد که البته من باور نکردم چون به آنها اعتماد نداشتم، اما گفت آخر چرا وِل نمی‌کنی؟ همه رفقایت طرف ما هستند، همین آقای فلسفی پس تو چرا وِل نمی‌کنی؟

گفتم: «من وِل کردم، شماها مرا وِل نمی‌کنید».

دیدم با چه حسرتی نگاه می‌کند که ما را دستگیر کرده بود، اما من اینقدر آرامش داشتم.

به رغم تمام دردسرهایی که بعد از هر منبری داشتم، یکی از افتخارات خودم می‌دانم که همیشه منبرهایم متکی به اصول بوده است؛ یعنی این طور نبود که به عنوان مثال در تویسرکان آقایی را دعوت کرده بودند که در مجلس زنانه‌ای که همسران شخصیت‌ها در آن حضور داشتند، صحبت کند. باور کنید این آقا ده روز تمام فقط راجع به حرمت ریش‌تراشی صحبت کرد. اما من از اول سعی کردم مسئله روز را عنوان کنم؛ مثلاً راجع به قطع رابطه با اسرائیل، بعضی آیات قرآن را می‌خواندم، ضررهای قضایا را می‌گفتم. برای مثال این آیه که «لا تَتَخذُوا بِطانَهً مِّن دونکُم لا یَألونَکُم خَبالا» آن موقع می‌گفتم این ارتباط چه ضررهایی دارد و یا درباره کاپیتولاسیون، همین آیه شریفه را عنوان می‌کردم که در ادامه‌اش آمده است: «قَد بَدَتِ البغضآءُ مِن افواهِهِم وَ ما تخفی صدورهُم اکبر قد بَّنّا لَکُمُ الایاتِ اِن کُنتم تعقِلون» یعنی زیرپوش بطانه یعنی آن چیزی که به بدن می‌چسبد. قرآن می‌گوید محرم اسرار خودتان را از اشخاصی غیر از خودتان نگیرید. چون آنها از هیچ شری در مورد شما «لا یألونکم خبالاَ»؛ یعنی کوتاهی نمی‌کنند، از هیچ نوع شر و از زبانشان «قد بدت البعضاء من افواههم»؛ وقتی حرف می‌زنند، می‌فهمید که اینها در دلشان چه بُغضی ازشما دارند، بنابراین ما آیات را برای شما بیان کردیم، شاید شما بفهمید نباید مسلمان‌ها به غیر خودشان اتکا کنند.

 

- شیخ مروارید تبیین‌گر سال‌های مبارزه، تدوین مرتضی میردار، تهران، انتشارات ایران، پائیز 1402، ص 106 - 103.



 
تعداد بازدید: 12



آرشیو خاطرات

نظر شما

 
نام:
ایمیل:
نظر:
تصویر امنیتی:

جدیدترین مطالب

پربازدیدها

© تمامی حقوق برای پایگاه اطلاع رسانی 15 خرداد 1342 محفوظ است.