11 فروردين 1405
اوج ماجرا در دهه عاشورای سال 1342 رخ داد. در بازار برنامهریزی شده بود که بازاریها مطالب امام را پخش کنند و به این ترتیب بیعت خود را با امام اعلام کنند و قرار بود هیئتهای مختلف در مسجد حاج ابوالفتح گردهمایی داشته باشند. آقای فلسفی هم سخنرانی را بر عهده داشت و منبر مسجد حاج عبدالحسین را به داخل بازار آورده بودند. ما هر شب از کوی امیرآباد با اتوبوسهایی که آنجا بود، به نوبت به جلوی دانشگاه رفته و تا بازار راهپیمایی دستهجمعی میکردیم. برنامهریز گروه ما همکلاسیها به ویژه همکلاسی و دوستم دکتر محمد محمدی گرگانی بود.
مرحوم فلسفی سخنان امام را به گوش مردم میرساند. ابتدا دولت را استیضاح و بعد نوعی رأیگیری میکرد و مردم میگفتند: دولت رویت سیاه باد. مردم تمام بازار را هر شب پر کرده بودند. این سخنرانیها و تجمعات روزبهروز تشدید میشد و مردم بعد از سخنرانیهای آقای فلسفی دستههایی درست میکردند و از شش جهت به طرف سیمتری بالا و پایین حرکت میکردند و اینگونه شعار میدادند:
خمینی خمینی ملت طرفدار تو بمیرد بمیرد دشمن خونخوار تو
امام در روز عاشورا، مصادف با 13 خرداد ماه در قم دستگیر شد و شب عاشورا جماعتی که برای شرکت در مراسم آمدند، به اوج خود رسید. در روز 15 خرداد مردم تهران همه خیابانها را تصرف کردند. در واقع این مردمی که هر شب پای منبر آقای فلسفی بودند، فردا صبح در خیابان جمع میشدند و شعار میدادند و این ماجرا منجر به زدوخورد صبح 15 خرداد شد، شنیدم که آنقدر جمعیت زیاد بوده که یک مسلسل جلوی بازار گذاشته بودند و مردم را درو میکردند. تعداد زیادی کشته شدند که در آن زمان گفته میشد مربوط به جمعیت حاضر در بازار بوده است.
دانشجویان همه از صبح 15 خرداد دستهدسته مثل بقیه مردم جمع میشدند و ما هم همراه دوستان کوی داشنگاه حرکت میکردیم. همه مردم بدون هیچگونه وسیله ارتباطی که به هم اطلاع دهند که کجا جمع شوند، به صورت خودجوش در خیابانهای تهران جمع شدند و خودشان خیابانها را تصرف کرده بودند. آقای دکتر بقایی کرمانی هم سخنرانی کرده بود که دوره شاه و غلام خانهزادش به پایان رسیده است و به زودی باید که دست هم را بگیرند و بروند در خیابانهای سوئیس در غربت قدم بزنند. ما هم که این سخن را از یک سیاستمدار پخته میشنیدیم، فکر میکردیم که کار شاه تمام است، پس بهتر است که وظیفه خودمان را انجام بدهیم.
این ماجرا همزمان با امتحانات خرداد ماه دانشگاه بود. برنامهریزی کرده بودیم که از دانشکده حقوق شروع کنیم و شعار بدهیم که «امتحان حرام است» و بیرون بیاییم و به سمت بازار حرکت کنیم. از آنجایی که امتحانات درسهای مختلف و سالهای مختلف دانشکده حقوق همزمان برگزار میشد و بیشتر این امتحانات نیز شفاهی بود، برای هر آزمونی مثلاً 15 نفر بیرون اتاق استاد مربوطه گرد میآمدند و جمعیت معترض فوراً به 200 نفر رسید. به سرعت به سمت استاد سیدمحمد مشکات (استاد دانشکده حقوق) که درس فقه در دانشگاه تدریس میکرد، دویدم و گفتم که آقا بچهها به سمت دانشکده میآیند. یکباره از من پرسید: اوضاع چطور است؟ گفتم: شلوغ است. امتحان را لغو کردند. از دانشگاه تهران حرکت کردیم و قصد داشتیم این جمعیت را از خیابان ولیعصر (خیابان پهلوی قدیم) به خیابان امام خمینی (خیابان سپه قدیم) و از خیابان امام به توپخانه ببریم و از آنجا به سمت بازار حرکت کنیم.
زمانی که از خیابان ولیعصر پایین میآمدیم، در مقابل پارک دانشجو (پارک کافه شهرداری) که از زمان مصدق مرکز سیاسی بود، بستنیفروشی به نام خوشمرام بود. در آن شلوغی و زدوخوردها ما با گروهی بودیم که فکر میکردیم قبل از اینکه دستگیر شویم و یا تیر غیب به ما اصابت کند، وارد حیاط این بستنیفروشی بشویم. صاحب بستنیفروشی انسان حواسجمعی بود و از ما پرسید که دانشجو هستید که ما در جواب گفتیم: بله و بلافاصله به ما اجازه داد وارد حیاط شویم. به همه ما بستنی داد و زمانی که اوضاع آرام شد، او خبرمان کرد و از حیاط بستنی خوشمرام خارج شدیم. مسیر را ادامه دادیم تا به خیابان امام خمینی (سپه آن موقع) رسیدیم. نبش خیابان سپه کاخ مرمر بود که دیدیم جلوی خیابان سپه را نیروهای مسلح بستهاند و فهمیده بودند که جمعیت از آنجا میآید و به سمت توپخانه میرود و از پشت هم یک عده میگفتند: بزنید. حدود 500 نفری بودیم و دیدیم که مردم را کتک میزنند. بدون توقف به سمت جنوب فرار کردیم و هر کسی به طرفی فرار میکرد تا اینکه به سمت خیابان مهدی موش که تقریباً روبهروی یکی از دهنههای بازار بود، رفتیم. به پای یکی از دوستانمان به نام ضیاءالدین رئیسی ضربهای زدند و ما وارد خیابان مهدیخان (مهدی موش) شدیم. به اولین خانهای که رسیدیم که درش نیمهباز بود، سعی کردیم به نحوی به آن خانه وارد شویم. من درب نیمه باز خانه را مشاهده کردم، وارد آن شدم و دیدم از پشت سرم همه دوستان وارد خانه شدند. صاحبخانه، خانمی چهلوچند ساله بود و در زیرزمین را برایمان باز کرد و گفت وارد زیرزمین شوید. ما همه وارد زیرزمین شدیم و به نظرم در را در پشت سر ما قفل کرد. همه ما گرسنه و تشنه بودیم، در زیرزمین یک ظرف پر از نان خشک دیدیم و در آن حال خوف و رجا شروع به خوردن نان خشک کردیم.
بعد از حدود دو ساعت آن خانم آمد و گفت شما مانند بچههای من میمانید، کوچه را بررسی کردم و دیدم کسی نیست. اگر میخواهید فرار کنید از این موقعیت استفاده کنید، ولی به سمت بازار نروید، به سمت سیمتری بروید، او به ما آب و شربت داد. از خانه بیرون آمدیم و به طرف غرب در جهت عکس خیابان ولیعصر رفتیم تا به سیمتری رسیدیم و از سیمتری به سمت شمال و به طرف میدان فعلی انقلاب آمدیم و به میدان انقلاب (میدان مجسمه) رسیدیم. از آنجا اتوبوسی که به سمت کوی دانشگاه حرکت کند، نبود. دیدیم که شهر مانند شهر تسخیر شده است و انگار زمانی که ما به سمت بازار میرفتیم، اینجا خبری بوده است و با دوستان مجبور شدیم با آه و ناله پیاده به سمت شمال تا کوی امیرآباد برویم. مثل اینکه شهر را ارواح تسخیر کرده بودند و ما تا دو روز از اتاقها بیرون نیامدیم.
- در پی منافع ملی (خاطرات علی شمس اردکانی)، تدوین و تنظیم: اداره تاریخ شفاهی و مطالعات تاریخی؛ [برای] مرکز مطالعات سیاسی و بینالمللی وزارت امور خارجه تهران، وزارت امور خارجه، اداره چاپ و انتشارات، 1403، ص 46 - 43.
تعداد بازدید: 13