خاطرات

من سردسته بودم


18 فروردين 1405


[راوی حسین معاف] آن روز برای نماز جماعت رفتیم مسجد خاتم‌الانبیاء، همین که حاج‌آقا خواست قامت ببندد، سیدمصطفی احمدی آمد چیزی به حاج‌آقا گفت. حاج‌آقا قامت بست و نماز را خواند. بعد ولوله افتاد که آیت‌الله خمینی را گرفتند. می‌خواهند تبعید کنند، می‌خواهند اعدام کنند. می‌گفتند عده‌ای از پیشوا می‌خواهند بروند به حمایت از آیت‌الله خمینی. دارند از پیشوا می‌آیند که بروند تهران.

نماز خوندیم و رفتیم خانه ناهار خوردیم. برگشتم مغازه، یک خورده جنس کم داشتیم. دوچرخه‌ام را سوار شدم، رفتم یک بشکه نفت و مقداری وسیله برای مغازه گرفتم. آمدم سر بازار ـ اسفندآباد کنونی ـ گفتند: یک عده از پیشوایی‌ها دارن می‌آن.

دوچرخه را گذاشتم کنار دیوار؛ روبه‌روی دکان حاج‌حسن میرزا و از آن‌جا رفتم سر چهارراه ایستادم. دیدم یک عده کفن‌پوش، چوب به دست، قمه به دست و عده‌ای هم با بیل و شمشیر دارند می‌آیند و شعار می‌دهند: «یا مرگ یا خمینی» می‌روند تهران، من هم قاطی جمعیت شدم، رفتیم پاچنار. عده‌ای رسیدند و خواستند بروند شهربانی، یک عده هم جلوگیری کردند و گفتند نروید، خطرناک است.

به طرف تهران حرکت کردیم. پیرمردها هم بودند از جمله حاج سیدآقا احمدی و حاج یدالله صغری. آنها را سوار ماشین کردند و بردند یک مقدار جلوتر تا ما برسیم. ما هم پیاده می‌رفتیم و شعار می‌دادیم «یا مرگ یا خمینی. تا خون در رگ ماست خمینی رهبر ماست. از جان خود گذشتیم با خون خود نوشتیم یا مرگ یا خمینی»

صدای من بلند بود، سردسته بودم. شعار می‌دادم و مردم جواب می‌دادند تا رسیدیم موسی‌آباد. جمعیت را نگه داشتند و گفتند: یک مقدار این‌جا بایستیم و استراحت کنیم.

عده‌ای هم گفتند: الان می‌خوایم بریم تهران، شب می‌شه، مردم گرسنه‌اند و نون می‌خوان.

یوسف وارسته و یکی، دو نفر دیگر بلند شدند پول جمع کنند تا آذوقه بخرند برای جمعیت.

یک جفت کفش داشتم نو بود. تو پام فرو می‌رفت و اذیت می‌کرد. کفش‌ها را درآوردم همان‌جا در یک خانه را زدم گفتم: «می‌خوام برم تهران، کفشم پامو می‌زنه. بیا این کفش‌ها را بگیر. اگه برگشتم می‌گیرم اگه نه مال خودتون.

گفت: «باشه.»

کفش‌ها را گذاشتم آن‌جا و پابرهنه راه افتادم. رفتیم تا رسیدیم به سبزی‌خشک‌کنی. یک مرتبه دیدم یک اتوبوس بزرگ ارتشی سر پل نگه داشت و تعدادی سرباز پیاده شد. سردسته‌ی پیشوایی‌ها هم جلوی جمعیت را نگه داشت گفت: «وایستید ببینیم اینا چی می‌گن.»

ایستادیم، سربازها را پیاده کردند و در جاده به خط شدند. فرمانده‌شان شروع کرد به صحبت کردن که آقا برگردید. بی‌خودی می‌روید تهران. زحمت الکی نکشید. کسی با آقای خمینی کاری ندارد. شایعه است و از این حرف‌ها.

به هر حال مردم شروع کردند به شعار دادن «یا مرگ یا خمینی»

یکی گفت: «برادرها هر کس اسلحه داره بیاد جلو»

اسلحه‌ای نبود، همه چوب و قمه و شمشیر داشتند، آمدند جلو. گفتند: بگویید یا حسین!

شمشیر و قمه‌ها را دست گرفتند، یا حسین یا حسین گویان راه افتادند. آنها وحشت‌زده شدند و یک تیر هوایی فرستادند. مردم خیلی ترسیدند و فرار کردند. تا آن موقع تیر و تفنگ ندیده بودند. فرار کردند داخل بیابان. یک نفر روی بلندی ایستاد و گفت: «أیها‌الناس برگردید این تیر هوایی پنبه‌ای. کاری نیست. چرا می‌ترسید؟ این طوری می‌خواین از آیت‌الله خمینی حمایت کنید؟ این بود حمایت‌تون؟ برگردید اینا هواییِ.»

مردم دوباره برگشتند و ایستادند به شعار دادن. دوباره رگباری زدند تو پروپای مردم. یکی گفت تیر خورد تو رانم. بعضی‌ها رفتند در جوب‌ها خوابیدند، عده‌ای هم تو گندم‌ها خوابیدند تا کسی نبیندشان. خیلی‌ها را ژاندارم‌ها گرفتند از جمله احمد آقایی. با تفنگ زده بودند تو کمرشان و لگدمالشان کرده بودند. امیرهوشنگ معصوم‌شاهی از ورامین شهید شد. یک عده از ترس خودشان را انداخته بودند تو چاه، بعضی‌ها را هم تو خیابان گرفتن. آمدم تو خیابان دیدم ناصر حیدری و مش‌غلام تیر خوردند.

برگشتیم به سمت ورامین. تا کشاورزی هر چه ماشین می‌آمد، دست تکان می‌دادیم نگه نمی‌داشت. یک چوب دستم بود. ماشین سواری آمد، رفتم جلوی ماشین گفت: «چرا جلوی ماشینو می‌گیری؟»

گفتم: سوارمون کن خسته شدیم.

گفت: «بیایید بالا ولی چوبتو قایم کن.»

گفتم: چشم.

چوبم را گذاشتم زیر صندلی. از ژاندارمری که رد شدیم پشت سر ما هر چه ماشین آمد گرفتند و فرستادند ژاندارمری. رسیدیم ورامین داداشم داشت سراغم را می‌گرفت.

ساعت 10 شب بود برگشتم. داداشم عصبانی بود گفت:‌ «برو تو، دو ساعته داریم پی‌تون می‌گردیم. کجا بودین؟»

یواشکی با داداشم رفتم خانه آبگوشت درست کرده و خورده بودند. گوشت کوبیده‌اش را برای من گذاشتند.

فردا هم همین‌طور بگیر بگیر بود. خودم را نشان ندادم. داداشم تو شهربانی بود، حبیب هم یک خورده با مأمورها آشنا بود. با من کاری نداشتند تا اینکه این قضیه تمام شد.

 

-بهار بیداری، خاطرات بازماندگان حماسه 15 خرداد دشت ورامین، تهران، رسول آفتاب، 1392، ص 101 - 104.



 
تعداد بازدید: 28



آرشیو خاطرات

نظر شما

 
نام:
ایمیل:
نظر:
تصویر امنیتی:

جدیدترین مطالب

پربازدیدها

© تمامی حقوق برای پایگاه اطلاع رسانی 15 خرداد 1342 محفوظ است.