خاطرات

درد فراق


15 ارديبهشت 1405


دو ماهی گذشت و درس‌های حوزه علمیه شروع شد. لذا عازم قم شدیم. مشخص بودن آدرس منزل ـ کوچه آبشار ـ برای شهربانی قم و کوچک و کم اتاق بودن آن، بهانه‌ای شد تا خانه دیگری در خیابان صفائیه اجاره نمودیم و به آنجا اسباب‌کشی کردیم. اکنون به پایان زمستان سال 1343 نزدیک می‌شدیم و مبارزه به اوج خود رسیده بود. امام خمینی هم به ترکیه و از آنجا به نجف اشرف تبعید شده بود. ساواک تعدادی از روحانیون مبارز و مردم انقلابی را دستگیر و زندانی کرده بود. دنبال آشیخ‌اکبر هم بودند، ولی مأمورین او را نمی‌شناختند، چون قیافه ظاهری آقای هاشمی، نسبت به سن و سال، جوان‌تر می‌نمود و محاسن نداشت.

چند نوبت به در منزل آمدند و از خودش که برای باز کردن رفته بود، سئوال کردند که اکبر هاشمی هست؟ پاسخ می‌داد، خیر. کجایند؟ اظهار بی‌اطلاعی می‌کرد و می‌گفت: «همیشه اینجا نیست. در این خانه اتاقی دارد، گاهی به اینجا می‌آید.» مأمورین می‌رفتند. گه‌گاه من نیز همین جواب را می‌دادم. آنها دست‌بردار نبودند، دنبالش بودند و چند بار به در منزل آمدند و به همین طریق آنها را رد کردم. تا اینکه عاقبت او را شناختند که خودش می‌باشد و در همین منزل زندگی می‌کند. ایشان در مبارزه جدی‌تر و واردتر شده بود. با شجاعت و شهامت و خونسردی مخصوص به خود کارهایش را انجام می‌داد.

صبح روز یازدهم اسفند 1343 با نوار کاست سخنرانی امام خمینی و طومار ضدرژیم که در دستمال جا داده بود، از خانه خارج شد. در خیابان جلوی مغازه قصابی نبش کوچه که همیشه از او گوشت می‌خریدیم و آدم معتقدی بود دو نفر از مأمورین شهربانی به او نزدیک شده و می‌گویند مأموریم که شما را با خود به شهربانی ببریم. به بهانه اطلاع دادن به ما، به مغازه قصابی مراجعه می‌کند و در حال عبور از جوی، طومار را از زیر عبا به جوی آب می‌اندازد و مأموران متوجه نمی‌شوند. سپس او را با تاکسی به شهربانی قم می‌برند.

آقای رضا هاشمیان پسرعموی ایشان، که در قم درس می‌خواند و با قاسم آقا برادر آشیخ اکبر زندگی می‌کرد، به منزل ما آمد. او با ناراحتی مرا صدا زد. می‌خواست گریه کند. گفتم چی شده آقا رضا؟ چرا این‌قدر ناراحت هستی؟ گفت: «برای گرفتن نان از منزل خارج شده بودم، دیدم ایشان را سوار کردند و با خود بردند» خیلی ناراحت شدم. می‌دانستم با چه مدارکی از منزل خارج شد. چون خبر دستگیری‌اش توسط عمال رژیم را به مغازه‌دار سر کوچه داده بود، همسایه‌ها موضوع را فهمیدند و مرتب به منزل ما می‌آمدند و با من ابراز همدردی می‌کردند. می‌گفتند که مأموران از سر شب کوچه را زیر نظر داشتند. ما نمی‌دانستیم دنبال کی هستند و چکار می‌خواهند بکنند.

در این موقع، معمولاً به فکر چاره بودم که چه کاری می‌توانم انجام دهم تا به نفع او باشد. باید به هر طریق ممکن، ملاقاتی با او داشته باشم. به منزل دایی‌ام و آقای شریفی پسرخاله مادرم تلفن زدم و آنها را در جریان بازداشت آ‌شیخ اکبر قرار دادم. از آنها خواستم که چون اهل قم بودند و ممکن است آشنایی داشته باشند، پرس‌وجو کنند که او را کجا برده‌اند. چنانچه امکان دارد ملاقاتی با او انجام گیرد، تا اگر پیغامی دارد به ما بدهد.

خیلی ناراحت بودم، اما خودم را کنترل می‌کردم. هیچ نمی‌خواستم که دیگران متوجه ناراحتی‌ام بشوند. حالا تعجب می‌کنم آن موقع علی‌رغم سن کم و نبود بزرگتر و اینکه تا آن موقع نه پاسبانی به در خانه آمده بود و نه این مصائب را دیده بودم، اما با بردباری تحمل می‌کردم. کار خدا بود که قلبم را مطمئن و مرا سازگار می‌کرد. خلاصه با پیگیری معلوم شد که آشیخ اکبر توسط شهربانی قم بازداشت شده است و فردا او را به تهران می‌برند. معلوم نبود برای چه او را گرفته‌اند و تا کی گرفتار خواهد ماند.

به هر طریق ممکن آقای شریفی ملاقاتی گرفت و در شهربانی با او ملاقات کرد. او از مأموری که در ملاقات حضور داشت، خواهش کرده بود که چنانچه امکان دارد، چند دقیقه‌ای تنها بگذارد تا که راجع به خانواده با ایشان صحبت کند. مأمور هم که با آقای شریفی آشنا بود، قبول کرده و از اتاق خارج شده بود. در این حال آشیخ اکبر با دادن نمره تاکسی خواسته بود آن را پیدا کنید، سوار شوید و نواری را که با پا زیر صندلی قرار داده‌ام بردارید، چون اگر در ماشین بنده خدا بیابند، ممکن است او را اذیت کنند. وجدانش از این مسئله ناراحت بود. پیغام به من داده بود که ناراحت نباشم. مسئله مهمی نیست و زود برمی‌گردم.

پس از پایان ملاقات، آقای شریفی در چهارراه نزدیک شهربانی آن تاکسی را پیدا می‌کند و سوار می‌شود. آدرسی می‌دهد و شروع به جستجو جهت پیدا نمودن نوار می‌کند که راننده متوجه شده و می‌گوید آن چیزی که شما به دنبالش هستید، ان‌شاءالله به همان جایی که لازم است، می‌رود. معلوم می‌شود که راننده تاکسی هم از مبارزین بوده است.

تا آمدن آقای شریفی خیلی ناراحت بودم که اگر نوار و طومارها دست آنها افتاده باشد چه خواهد شد؟ ایشان آمد و فهمیدم که الحمدلله مدارک دستشان نیست. بعدها معلوم شد، هم نوار و هم طومار به جای مناسب خود رسیده است. این اتفاق نشان می‌داد که مردم با مبارزه علیه شاه موافق بودند. حال بعضی جرئت‌شان زیادتر بود و مستقیم وارد مبارزه می‌شدند و جان خود را در طبق اخلاص برای خدا می‌گذاشتند. دیگران طرفدار بودند و هر کاری که از دستشان برمی‌آمد، انجام می‌دادند. سال‌ها بعد حرکت همین مردم، انقلاب را به پیروزی رساند.

فردای آن روز آشیخ اکبر را همراه چند روحانی دیگر به تهران بردند و دیگر خبری از او نداشتیم. از دوستان دیگر اطلاع پیدا می‌کردند، ولی خبر از او نداشتند، به من نمی‌گفتند. برای ملاقات، هر هفته به تهران می‌رفتم. به هر کجا مثل زندان قزل‌قلعه، دادرسی ارتش، سر می‌زدم و به هر کس که می‌گفتم، کاری انجام نمی‌شد. ملاقات نمی‌دادند. گاهی با بچه‌ها می‌رفتم و زمانی فائزه را در قم می‌گذاشتم و بعد از ظهر برمی‌گشتم، اما دیداری حاصل نمی‌شد و بی‌نتیجه بود. مبارزین، دوستان و آشنایان، هیچ‌کس چیزی نمی‌گفت که زنه است یا مرده و چرا زندانی است؟

فاطی گاهی ناراحت می‌شد و گریه می‌کرد. او بابایش را می‌خواست. محسن روز به روز لاغرتر می‌شد. بچه از اشتها رفته بود و غذا نمی‌خورد. رنجور به نظر می‌رسید. پیش دکتر بردم، تا راه حل و درمانی پیدا کنم. دکتر گفت این بچه ناراحتی دارد که نمی‌توان آن را بیان کند. این است که بی‌اشتها و رنجور شده و این بیماری دارویی ندارد. گرفتاری پدرش را برای دکتر شرح دادم. ایشان گفت که حتماً باید بابایش را ببیند و تا ندیده است، این ناراحتی را خواهد داشت. گفتم خواهرش بزرگتر است، بهانه پدر را می‌گیرد، اما حالش خوب است. گفت: همه بچه‌ها مانند هم نیستند، بعضی حساس‌اند واین ناراحتی دارویی ندارد.

برای محسن خیلی ناراحت شدم و از دکتر نتیجه‌ای نگرفتم. هر هفته به تهران می‌آمدم و پس از دوندگی زیاد، نتیجه‌ای عاید نمی‌شد. خیلی برایم سخت بود. پیش هر کس و ناکس باید می‌رفتم، تا شاید خبری پیدا کنم. اغلب برادران آشیخ اکبر همراهم بودند، اما من جلو می‌رفتم و تقاضای ملاقات می‌کردم، چون با آنها حرف نمی‌زدند.

پس از سه ماه بلاتکلیفی، ما را به دادرسی ارتش و از آنجا به جاده قدیم شمیران ـ چهارراه قصر کنونی ـ که شعبه قضایی در آنجا بود، فرستادند. تقاضای ملاقات کردیم. مسئول آنجا باز گفت بروید، فردا ملاقاتی است. دیگر عصبانی شدم و با صدای بلند و فریاد گفتم: «چرا انصاف ندارید. من با بچه‌های کوچک، دیگر نمی‌توانم فردا بیایم، همین امروز ورقه را بده، داخلش برای فردا ملاقات را بنویس» سرهنگ داخل اتاق صحبتم را شنید. اوت کمی انصاف داشت. ورقه ملاقات را برای ساعت 2 بعد از ظهر فردا در زندان قزل‌قلعه نوشت، مهر و امضا کرد و به دستم داد.

 

- پابه‌پای سرو، عفت مرعشی، به اهتمام سیدعلی مرعشی، تهران، دفتر نشر معارف، 1391، ص 93 -87.



 
تعداد بازدید: 12



آرشیو خاطرات

نظر شما

 
نام:
ایمیل:
نظر:
تصویر امنیتی:

جدیدترین مطالب

پربازدیدها

© تمامی حقوق برای پایگاه اطلاع رسانی 15 خرداد 1342 محفوظ است.