خاطرات

فیضیه خونین!


22 ارديبهشت 1405


اتفاق خونین فیضیه را در خاطرم دارم[1]. همسر و برادرشوهرم، چهل‌وهشت ساعتی را در آن‌جا ماندند. شهربانی و ساواک هم در فیضیه را بسته بود. شایع شده بود که طلبه‌هایی که در فیضیه ماندند، نان و غذا ندارند. تا این را شنیدم، نان و چیزهای خوردنی دیگری را که در منزل داشتم، داخل نایلون قرار دادم و از پنجره‌ مسافرخانه‌ نزدیک فیضیه، نایلون را پرت کردم داخل فیضیه تا هر کس که روزی‌اش این نان‌ها است، بخورد؛ بلکه دوام بیاورد.

چند نفر از روحانیون سرشناس بلند شدند و رفتند به طرف فیضیه تا وساطت کنند که رژیم در را باز کند و طلبه‌ها از مدرسه خارج شوند ا ما این کار هم اثری نداشت. اوضاع خیلی بُغرنج شده بود. از یک طرف، غذا نرسیدن به طلبه‌ها و از طرف دیگر هم شایعه‌ برخورد فیزیکی عُمّال شاه با طلبه‌ها، فشار روانی زیادی را به خانواده‌های قمی و غیرقمی که عزیزانشان در مدرسه حبس شده بودند، ایجاد کرد.

در همین حین از تهران خبر رسید که دانشجویان خط امام تصمیم گرفتند که از تهران به قم بیایند و حصری را که عوامل شاه برای طلاب به وجود آ‌ورده بود. بشکنند و طلبه‌ها را از مرگ و تهدید نجات بدهند، رژیم هم از حرکت دانشجویان خط امام به سمت قم، به وحشت افتاده بود. دانشجویان به نصف مسیر نرسیده بودند که ساواک و شهربانی قم، بلایی را که شنیده‌ایم خیلی وحشتناک بود، سر طلبه‌ها درآورد و خیلی از طلبه‌های بیچاره را از بالای مدرسه فیضیه با سر به زمین انداختند و خلاصه اینکه کُشت و کشتار بزرگی راه انداختند که در تاریخ ثبت و ضبط شد.

سرانجام در مدرسه باز شد و رژیم با جیپ‌هایی که در اختیار داشت، جنازه‌ها را داخل آن می‌گذاشت و می‌برد. نحوه تحویل جنازه‌ها هم به دو صورت بود؛ یا مردمی که در مسیر حرکت جیپ‌ها بودند، جنازه‌ها را با زور و زحمت از مأمورین می‌قاپیدند تا خود رژیم بعد از انجام تشریفات اداری و در وقت مشخص و رعایت نکات امنیتی، آن‌ها را به خانواده‌هایشان تحویل می‌داد.

منزل ما در نزدیکی مدرسه گلپایگانی بود. برای کمک به مجروحان حادثه و واقعه فیضیه، بعضی از مردم قم، درها را به روی امدادگران باز می‌کردند. قمی‌ها به اندرونی خانه‌هایشان که برای مجروحین در نظر گرفته بودند، «دالان» می‌گفتند.

سراسیمه یکی از مجروحان را از محل ما عبور دادند. راهنمایی کردم که مجروح را به طرف دالان ما بیاورند. مجروح را آوردند. یکی گفت: «حاج خانم! پارچه بیاور!» پارچه‌ای در خانه نداشتم؛ مجبور شدم عمامه‌ همسرم را پاره کنم، بعد یک پنی‌سیلین آوردم و محتوای آن را روی زخم مجروح ریختم و در ادامه، تیری را که به او اصابت کرد، از جایش بیرون آوردند. بعد از اینکه تیر را بیرون آوردند، برای این که خونریزی بند بیاید، آن نصفه دیگر عمامه را هم بریدم و دور دست مجروح بستند.

 

- خاطرات زنان مازندرانی از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس (1367 تا 1342)، پنجمین جشنواره خاطره‌نویسی اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس، ساری، نشر سرو سرخ بنیاد، تابستان 1396، ص 329.

 

پی نوشت:

 

[1]. راوی: فاطمه ظهوری (همسر حجت‌الاسلام علی‌اکبر نامدار)، پژوهشگر: زینب فضلی

 



 
تعداد بازدید: 25



آرشیو خاطرات

نظر شما

 
نام:
ایمیل:
نظر:
تصویر امنیتی:

جدیدترین مطالب

پربازدیدها

© تمامی حقوق برای پایگاه اطلاع رسانی 15 خرداد 1342 محفوظ است.