05 خرداد 1405
بعد از حادثه مدرسه فیضیه و اطلاعیه امام خمینی مبنی بر این که سال 1342 شمسی روحانیت عید ندارد، در محرم آن سال در سبزوار عزا و سوگواری برای امام حسین(ع) نسبت به سالهای قبل با حرارت بیشتری برگزار شد. از من هم دعوت کرده بودند تا از پنجم محرم تا روز عاشورا منبر بروم و سخنرانی کنم، البته اینکه 5 روز بود یا تمام دهه محرم را الان خیلی دقیق یادم نیست. آقای شریفان مدیر و برگزارکننده جلسات بود. شریفانها جزو خاندانهای اصیل و از مؤمنین سبزوار هستند که شغل اغلب آنها عطاری و فروش گیاهان دارویی است، برخی از آنها هم در دستگاههای دولتی مشغول هستند. در همان ایام طلبهای به نام محمدرضا شریفان برای تحصیل به قم آمده بود قصد داشت درس حوزوی بخواند.
آقای شریفان که جلسه را برگزار کرده بود مسئول پیشاهنگی سبزوار هم بود ایشان فرهنگی و در آموزش و پرورش مشغول به کار بود. آن زمان من به عنوان طلبهای که در قم تحصیل میکردم و در ضمن جلسات تدریس هم داشتم، جزو طلبههای فاضل حوزه علمیه قم محسوب میشدم. در هر حال با رغبت دعوت را پذیرفتم. اما از آنجا که احتمال میدادم که نیروهای امنیتی و انتظامی مانع سخنرانی بنده بشوند طبیعی بود که حوادث مربوط به انقلاب را در روزهای اول سخنرانی بیان نکردم، چون هر چه به روزهای تاسوعا و عاشورا نزدیک میشدیم، افراد بیشتری در جلسات حضور پیدا میکردند و ناخودآگاه جمعیت آمادگی بیشتری نسبت به شنیدن حوادث و اتفاقات مهم کشور داشتند. از سویی نمیخواستم در همان روزهای اول دهه محرم مانع سخنرانی بنده بشوند، در جلسات اول سخنانم را با بیان مسائل مذهبی شروع کردم و مطالب سیاسی روز کشور را به روزهای تاسوعا و عاشورا که اوج عزاداریها بود موکول کردم.
در روز تاسوعا پیرامون قیام امام حسین(ع) صحبت کردم. ابتدا گفتم که ایشان با علم به اینکه میدانست به خاطر کمی یاران و قلت دوستانی که با ایشان هستند و خلاصه پایانش شهادت هست، اما علیه یزید قیام کرد. امام حسین(ع)در واقع طبق وظایفی که داشت میخواست تا مردم را بیدار کرده و با اسلامزدایی که حکومت بنیامیه انجام داده بود روشنگری کند و مردم آشکارا بفهمند که این حکومت، حکومتی خلاف اسلام است. هدفم از بیان این سخنان این بود که مسائل زمانه را با آن تطبیق بدهم. آن زمانها در مجالس مذهبی معمولاً نیروهای شهربانی هم حضور داشتند. در این جلسات هم نیروهای نفوذی آنها بودند و بنده را تحت تعقیب قرار دادند، هر چند با کمک برخی از دوستان، شهربانی نتوانست من را دستگیر کند. خلاصه برخی از دوستان بهمن توصیه کردند که شما از سبزوار بروید، اگر فردا بمانید حتماً شما را دستگیر میکنند. تمهیداتی اندیشیده شد که شهربانی جلوی من را نگیرد و من هم با کمک برخی از مؤمنین سبزوار از آن شهر خارج شدم و به قم برگشتم. هر چند در حالت اختفا و فراری بودم.
- بازمانده حزب جمهوری (زندگی و مبارزات حجتالاسلام علیاصغر باغانی)، حسن شمسآبادی، تهران، شیمبار، 1403، ص 50 - 52.
تعداد بازدید: 5