20 مرداد 1405
[راوی: سیدهاشم دستغیب] «دستگاه از هر طرف فشار میآورد تا ایشان را ساکت نماید. بالاخره با ملاقات با بعضی از علما در گذشته، که آن شهید برایشان احترام خاصی قائل بود، از ایشان خواستند که اقلاً چند روزی در شیراز نباشند و به عنوان استراحت از شهر شیراز خارج شوند. از بس آن بزرگوار اصرار و تأکید نمود که شهید عزیز پذیرفت، ولی وقت خروج را اعلام نفرمود. تنها به رفقای خیلی خصوصی یعنی مرحوم شهید حاج محمدرضا عبداللهی و آقای حاج محمد سودبخش فرمود: «پس از نماز از مسجد که برگشتیم از شهر بیرون میرویم.»
فراموش نمیکنم ساعتهای نخستین آن شب در بیرون منزل بودم. وقتی دیر وقت میخواستم به منزل خودمان بروم. بعضی از طلاب را دیدم که سراسیمه این طرف و آن طرف حرکت میکنند و مردم هم وحشتزده هستند تا به من رسیدند، مثل اینکه انتظارم را میکشیدند، به سراغم آمدند و گفتند منزل آقا در محاصره است و پلیس و ارتش اطراف را کاملاً محاصره کرده است. به جای اینکه به خانه خودمان بروم تنها رو به خانه پدر رفتم. متوجه شدم افسر مربوطه پیش از آنکه من برسم مأموری را فرستاد و به مأمورین یکی پس از دیگری سفارش میکرد مزاحم ورود من نشوند. من هم بیاعتنا به راهم ادامه دادم تا به در منزل رسیدم و وارد شدم. خیالم راحت شد معلوم گردید لحظاتی پیش از عملیشدن محاصره منزل، ایشان از راه خیابان لطفعلی خان زند میآمدند و مأمورین منزل خالی را سخت در محاصره احمقانه گرفته بودند. صبح زود برادرم را خدمت ایشان فرستادم و ماجرا را به اطلاع ایشان رساندم و پیغام دادم که برگشتنتان فایدهای ندارد میتوانید آزادانه در جای دیگر باشید. ایشان نیز کلید اتاق و جعبه مخصوص خودشان را فرستادند و دستورات لازم را جهت پرداختن شهریه طلاب دادند و به سوی اصفهان و سپس قم رفتند. جریان محاصره منزل آیتالله شهید در شهر هیجانی به وجود آورد و چندینبار جوانان مذهبی و متعهد و انقلابی تصتیم به حمله به نظامیان داشتند، لذا بنده برای جلوگیری از خونریزی اعلام کردم که ایشان در خانه نیستند و جلو اقدامات تند و شاید بیفایده یا کمفایده گرفته شد و از طرفی ضعف دستگاه اطلاعاتی آن روز با آن همه رعب و وحشتی که ایجاد کرده بودند بر همگان واضح گردید و بر جرئت مردم افزوده شد.
شب جمعه در نبودِ ایشان بنده پس از نماز عشاء صحبت کردم، در حالی که صحن مسجد جامع از جمعیت انباشته بود. مطالبی عرضه داشتم و نوارش موجود است و شاید حمل بر خودستایی شود، لذا از نقل آن خودداری مینمایم و همینقدر میگویم که پس از آن سخنرانی، رسماً منبر رفتن بنده ممنوع اعلام گردید. با این ترتیب سنگر مبارزه که منبر مسجد جامع بود خالی ماند. نوار شب جمعه را خدمت آن شهید به قم فرستادند و جریان ممنوعالمنبر شدن را به اطلاعشان رساندند. و به ایشان عرضه داشتند مردم از نبودن شما و تعطیل بودن برنامه و مبارزه ناراحتاند، لذا تصمیم گرفتند به شیراز برگردند. اینجا سزاوار است از خدمات شهید عبداللهی یاد کنم که به اتفاق آقای سودبخش مرتباً میان شیراز و قم و اصفهان با ماشین خودش در حرکت بودند و راستی فداکاری عجیبی از خودشان نشان میدادند. در جریان بازگشت ایشان مرتباً مرا مطلع میکردند با رفقا قرار گذاشتیم شب پنجشنبه در مرودشت برسند و گفتم من خودم میآیم و با ایشان برنامه ورودشان را مطرح میسازم.
با دو نفر از رفقای صمیمی و مبارز که در آن شرایط مسلح نیز بودند به سوی مرودشت حرکت کردیم. در راه جریان را به آنها گفتم و پس از ملاقات آن شهید صحبتها به صورت خصوصی انجام گردید و پس از کسب موافقت ایشان برنامه هر یک از رفقا معین گردید. حدود 3 بعد از ظهر، در حالی که مأمورین یا در خواب بودند یا در تغییر پست، حضرت آقا مستقیماً به مسجد جامع میروند و در شبستان مستقر میگردند. در خانه نشسته بودم که پیغام آوردند آقا در شبستان هستند. خوشحال شدم که نقشه کاملاً درست پیاده شد، فوراً چندین نفر از طلاب را به مراکز معین فرستادم. جمعیت مسجد را فرا گرفته بود ناگهان پس از اذان مغرب آقا در محراب حاضر شدند و پس از اقامه نماز عشاء به منبر رفتند و سخنرانی کردند. جریان آن شب دومین ضربه اساسی به دستگاه اطلاعاتی رژیم طاغوتی بود که مردم را از پوشالیبودن و هیاهوی پیش از واقعیت آنان آگاه ساخت.»
- زندگی و مبارزات آیتالله شهیدعبدالحسین دستغیب به روایت اسناد و خاطرات، حمید سفیدگر شهانقی، و محمد چغایی اراکی، تهران، مؤسسه فرهنگی هنری مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1392، ص 80 - 82.
تعداد بازدید: 21