10 شهريور 1405
... روز، پانزدهم خرداد بود. آفتاب که بالا آمد، صدای تیراندازی را علیالدوام میشنیدیم. میدان ارک که مرکز درگیری بود، نزدیک شهربانی بود. گویا آن روز دستور داده بودند نظامیان به هر کس که رسیدند، تیراندازی کنند. بعدها به من گفتند حتی در خیابان ری ـ نزدیک منزل ما ـ چند نفر را کشته بودند.
تیراندازی و آژیرها مداوم و پیدرپی بود و ما نمیدانستیم در بیرون چه خبر است. همینطور هرگز اطلاع نداشتیم که آن شب امام خمینی را در منزلشان در قم و علمای ولایات دیگر را نیز گرفته وبه تهران آوردهاند. تمام مسایل بر ما پوشیده بود و فقط صدای آژیر آمبولانس و تیراندازی بود که میشنیدیم. دورادور هم صدای رگبار مسلسل میآمد.
شرح ماجرای زندان را باید ذیل دو قسمت قرار دهم: یکی جریان داخل زندان که تا آخر ماه صفر، یعنی چهل و پنج روز به طول انجامید و سپس ما آزاد شدیم دیگر ماجرایی که همزمان در بیرون از زندان میگذشت و با حوادث داخل زندان هماهنگ بود.
اما جریان داخل زندان؛ باید بگویم که روحانیون زندانی آنقدر در باطن خوشحال و راضی بودند که حتی وقتی آمدند پلاک زندان را به سینه ما بزنند و عکس از ما بگیرند، باکی نداشتند؛ چون احساس همه ما این بود که وظیفه خطیر خود را در راه خدا و اسلام به انجام رسانیدهایم. وقتی نزد من آمدند و شماره به گردنم آویختند گفتم: «این جزء افتخارات زندگی ماست، و این نمره زندان و عمری که در زندان میگذرد، چون به عشق اسلام و برای خدا و قرآن است، نه تنها ننگ نیست، بلکه عین زندگی پرافتخار است».
بعد از دو سه روز، مشورت کردیم که برای خودمان برنامهای بریزیم. بعضی از آقایان مخصوصاً آقای مطهری که به بحثهای علمی علاقهمند بودند، پیشنهاد کردند که برنامهای برای تدریس فن سخنوری داشته باشیم؛ و آن را به عهده من گذاردند. در این زمینه قرار شد که هر روز موضوعی را که روز بعد میخواستیم درباره آن سخن بگوییم، مورد بحث قرار دهیم و در باب آن به توافق برسیم.
قبل از شروع برنامه، عدهای هم طرحی ریخته بودند که من خبر نداشتم ولی بعد مطلع شدم. آقا سیدابراهیم ابطحینژاد ـ که یکی از منبریهای زندانی بود ـ نقل کرد که روزنامه فکاهی «توفیق» کاریکاتوری از عَلَم ـ نخستوزیر وقت ـ کشیده بود. موضوع آن وعدههای پوچ و دروغین عَلَم بود؛ چرا که او به منظور انصراف مردم از انقلاب، انجام دو کار را وعده داده بود که در جراید هم منعکس شد، ولی هرگز به آن عمل نکرد. یکی آن که نان را به نفع مردم ارزان خواهد کرد و گشایشی در زندگی آنها فراهم خواهد ساخت و دیگر این که مجلس شورای ملی را که تعطیل بود، به زودی باز خواهد کرد.
در ایام محرم روزنامه توفیق این دو وعده عمل نشده را موضوع کاریکاتوری ساخته بود. که در آن یک عَلَم ـ بیرق ـ در جلو دسته سینهزنها قرار داده بود که در وسط آن نوشته بود «عَلَم». ـ کلمه «علم» ابهام داشت؛ زیرا از طرفی به معنی پرچم و بیرق بود و از طرف دیگر، نام نخستوزیر وقت بود. ـ نوحهخوان سینهزنها هم با دست به علم اشاره میکرد و این نوحه را دم میداد:
گفتی که نان ارزان میشه کو نان ارزانت؟ عمهات به قربانت!
گفتی که مجلس وا میشه کو باغ و بستانت؟ عمهات به قربانت
آقای ابطحی که مردی شوخطبع و بامزه بود با استفاده از این کاریکاتور و شعر میگفت باید هر روز قبل از ظهر یک ساعت سینهزنی راه بیندازیم! آقایان جوان زندانی هم به صورت سینهزن، عَلَم را مخاطب کنند و آن دو بیت را بخوانند تا بقیه دم بگیرند!!
او دسته را تشکیل داد و خودش نوحهخوان شد و ده پانزده نفر از منبریهای جوان را نیز دور خود جمع کرد و بعد با آهنگ خوش این نوحه را سر میداد:
گفتی که نان ارزان میشه کو نان ارزانت؟ عمهات به قربانت!
و بقیه دو دستی سینه میزدند و بیت بعد را دم میگرفتند!!
طبعاً حواس افسر نگهبان پرت میشد و میپرسید چه خبر است؟ میگفتند آقا محرم است و ما داریم سینه میزنیم! خوب، آنها کاری نمیتوانستند بکنند! ولی مطلب اصلی، استهزاء عَلَم نخستوزیر بود. بنابراین، یکی از کارهای قبل از ظهر زندانیان، مسخره کردن عَلَم نخستوزیر بود؛ آنهم به نام سینهزنی!!
البته آقا سیدابراهیم بعداً ابتکارات عجیب دیگری بخرج داد. او یک نفر منبری را که عربی شکسته غیرادبی را خوب میدانست، پیدا کرد و از او خواست که دو بیت مذکور را به عربی شکسته تبدیل کند، تا ما دو نوحه داشته باشیم. او هم قبول کرد و بعد از یکی دو روز آن ابیات را به عربی شکسته جفت و جور کرد که اینطور بود:
کَتَّلَنه رَخَصِت الخبز وَیْنَ الرخیصه فَدَّتْکَ عَمَّتْکَ یَابْنَ الخَبیثَه
بعد، از یکی از آقایان روحانی اهل زنجان که ترکی را به عنوان زبان مادری خوب میدانست درخواست کرد که این نوحه را به ترکی ترجمه کند! او هم آن را به ترکی تبدیل کرد.
بدینترتیب، آقا سیدابراهیم ابطحی نوحه را در سه مرحله و به سه زبان: اول، به فارسی؛ دوم، به عربی؛ سوم، به ترکی! و با آهنگ محزونی میخواند و بقیه هم دستهجمعی جواب میدادند و سینه میزدند![1] برای افسر نگهبان زندان هم تحمل این وضع بسیار سنگین بود، زیرا هر روز شاهد بودند؛ که در آنجا به عَلَم ـ نخستوزیر ـ دارد اهانت میشود، ولی نمیدانستند چه باید بکنند!
این یکی از خاطرات شیرین و خیلی جالب و به یادماندنی از دوره زندان بود. برنامه دیگر، جلسه عصر بود که به فن خطابه اختصاص داشت. به آقایان گفتم نظر من آن است که موضوعی را در نظر بگیرید و روی آن فکر کنید و فردا دربارهاش سخنرانی کنید، تا استعدادها و قابلیتهای هرکس در فن سخنوری روشن شود.
یکی از زمینههای سخنرانی، بحث راجع به مسائل و امور مربوط به زندان بود که به پیشنهاد من مطرح شد و مثلاً نقش زندان در سازندگی انسان، یا نقش زندان در پیروزی مردان الهی و مطالب دیگر بود.
عصرها تمام آقایان مینشستند و فرد سخنران میایستاد و صحبت میکرد. من هم کاملاً با دقت گوش میکردم و سپس نکات لازم را به او خاطرنشان میساختم و همه میشنیدند. مثلاً میگفتم آغاز سخن شما اینگونه بود؛ این جمله را آوردید، ولی خوب بود که نمیآوردید؛ در آنجا زیاد ادامه دادید، در آنجا کوتاه آمدید و امثال اینها.
اجمالاً کلاس آموزندهای بود که تمام آقایان اهل منبر از روز شروع آن تا آخر ماه صفر، به لحاظ آشنایی با فن منبر، از روزگار اسارت خود خیلی استفاده کردند.
_ خاطرات و مبارزات حجتالاسلام فلسفی، مصاحبهها سیدحمید روحانی (زیارتی)، 1376، تهران، انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ص 276 – 274.
[1]. روحانیونی که در آن ایام بازداشت بودند، در خاطرات خود به داستان سینهزنی در زندان اشاره نمودهاند. به عنوان نمونه ر.ک. به: خاطرات آیتالله مکارم شیرازی، مجله یاد، سال ششم، شماره 23 ص 42.
تعداد بازدید: 16