خاطرات

عضو شماره 24 کانون


24 شهريور 1405


[سیدمحسن محسنیان] در شهریور 1320 تنها مؤسسه‌ای که آمد این پوسته ریا و جهل و مال‌اندوزی و خصلت‌های منفی را شکست. شخص استاد بود و این کانون و کسانی که با ایشان همراهی و همکاری و مراوده داشتند. بعد از این من در سال 23 افتخار عضویت در کانون را پیدا کردم و بر اساس کارتی که به من دادند، عضو شماره 24 بودم. همین حاج آقای ممکن مأمور این کار بودند. دفترها و تشکیلات دست ایشان بود و کارت صادر می‌کردند.

هفته‌ای دو شب جلسات تشکیل می‌شد؛ شب‌های جمعه تفسیر قرآن بود. هنگامی که استاد شریعتی تفسیر قرآن می‌گفتند، گویا همان لحظه وحی نازل شده است؛ آنچنان تحت‌تأثیر روحی بودند که می‌گفتند و بی‌اختیار می‌گریستند و کسانی هم که آن‌جا بودند، آنچنان منقلب می‌شدند که بلند می‌گریستند. خداوند رحمت کند حاجی عابدزاده را. خدا شاهد است که این مرد آ‌ن‌چنان می‌گریست که صدای گریه‌اش به گوش من می‌رسید. این اثر اسلام واقعی در دل همه بود. شب‌های شنبه هم جلسه سخنرانی بود.

یکی از افتخارات من در دوران همکاری با استاد این بود که شب‌های جلسات، به خصوص شب‌های شنبه و جمعه، من قبل از رفقا می‌رفتم خدمت استاد در منزلشان ـ که در خیابان تهران بود ـ و آن‌جا می‌ماندم تا ایشان آماده بشوند و بعد به اتفاق برویم کانون و اکثراً هم با ماشین میرزا حبیب‌الله هراتی ـ برادر آقای جلال‌الدین فارسی ـ در معیت ایشان می‌رفتیم. بعضی از شب‌ها اتفاق می‌افتاد که استاد در ناراحتی شدید جسمی بودند و 40 درجه تب داشتند. من می‌رفتم و به ایشان دارویی می‌دادم. حتی یک شب خاطرم هست که آقای شریعتی به من گفتند: سوره مبارکه‌ای را که برای تب است ـ که سوره انا انزلنا و سوره دیگری بود ـ را بخوان. من هم خواندم و باز با هم راه افتادیم به کانون آمدیم. این احساس رسالت خدایی بود، وگرنه افراد با یک سردرد مختصر بهانه می‌آورند. اما یاشان این طور نبود. این چه عاملی بود که آقا را در این وضع جسمی به حرکت درمی‌آورد؟ آیا غیر از امداد الهی بود؟ غیر از این نمی‌توانست باشد. می‌خواهم عرض کنم که ایشان در کمال اخلاص بود. اصلاً خداوند ایشان را برای آن برهه از زمان ذخیره کرده بود.

سال 44، با جمعی از دوستان یک شرکتی به نام «انتشارات سپیده» تأسیس کردیم. دفتر کارمان هم زیر ساختمان کانون بود و در همان تاریخ آن را به ثبت رساندیم. رئیس هیئت مدیره شرکت ایشان [آیت‌الله خامنه‌ای] بودند. معاون و مدیرعامل آن، من بودم. آقایان یزدانیان، احمد طوسی، حسن قاسمی، حاج محمود اکبرزاده، ابراهیم شایسته، حاجی قدسی، حاج علی طوسی، شهید حاج کاظم طلائیان که فرهنگی بود و شهید شد و مردی خدوم و مظهر اخلاص و صفا بود، همگی عضو هیئت مدیره شرکت بودند. ما چهار کتاب در طول دوران حیاتمان چاپ کردیم. کتاب اول، فایده و لزوم دین، نوشته استاد شریعتی بود. کتاب دوم چرا حسین قیام کرد، نوشته استاد شریعتی بود. کتاب سوم، زمامداری و رهبری، نوشته علامه طباطبایی بود. کتاب چهارم که به واسطه آن ما را گرفتند و بلاها به سرمان درآوردند. آینده در قلمرو اسلام اثر سیدقطب، ترجمه آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای بود که در ترجمه، اشاره به امام خمینی کرده بودند که ساواک روی همین حساس شده بود. من چاپ آخر این کتاب را به چاپ خانه خراسان سفارش داده بودم. وقت ظهر بود که رفتم کتاب را بگیرم، دیدم یکی، دو تا از ساواکی‌ها آن‌جا نشسته‌اند که البته چیزی به من نگفتند. من صد جلد از این کتاب را گرفتم و بیرون آمدم. عصر آن روز احمد آقای طوسی که عضو هیئت مدیره شرکت ما هم بود، با دو نفر از شاگردهایش، با دو چمدان رفتند که کتاب‌ها را بگیرند و به تهران بفرستند. وقتی آنها کارشان را ردیف کرده بودند، مأموران کتاب‌ها را ـ که حدود 900 جلد بود ـ گرفتند. کار بسیار خوبی که من انجام دادم، این بود که همان صد جلد کتاب را، ظهر فرستادم تهران و آن‌جا هم در سطح بالا ـ حدود 5000 جلد ـ افست کرده بودند. من وقتی کتاب را خواندم، گفتم اگر ما را اعدام هم بکنند، باز می‌ارزد. ما کارمان را کردیم، عنوان کتاب آینده در قلمرو اسلام بود.

 

-یادها و خاطره‌ها، یادمان استاد محمدتقی شریعتی مزینانی، سیدخلیل حسینی عطار، انتشارات بوی شهر بهشت، 1398، ص 252 و 253.



 
تعداد بازدید: 10



آرشیو خاطرات

نظر شما

 
نام:
ایمیل:
نظر:
تصویر امنیتی:

جدیدترین مطالب

پربازدیدها

© تمامی حقوق برای پایگاه اطلاع رسانی 15 خرداد 1342 محفوظ است.