31 شهريور 1405
وقتی در سال 41 مبارزات شروع شد پدرم هم جزو کسانی بود که گرایش نشان دادند و ایشان هم وارد مبارزه شد و مثل بقیه علما چند اعلامیه را امضا کرد؛ این، مقداری به خاطر تأثیر ما برادرها بود و مقداری هم تأثیر جو عمومی روحانیون.
در همان اول مبارزات، ایشان و آقای ملکی و مرحوم حاج شیخ غلامحسین در صدد برآمدند در حمایت از «آقای خمینی» و این مبارزه، به دولت یا شاه تلگرافی بزنند. این کار را هم کردند و تلگرافی نوشتند و امضا کردند و فرستادند.
در سال 43 هم که امام را به ترکیه تبعید کردند، آقا جزو کسانی بود که به عنوان اعتصاب، نماز جماعت را تعطیل کرد و مسجد نرفت. تعطیلی نماز ایشان، با توجه به اینکه مسجد ترکها در بازار قرار داشت و مورد توجه مردم بود، مؤثر واقع میشد. آن اعتصاب دو سه روز بیشتر طول نکشید و تصمیمش را هم ما گرفتیم؛ یعنی جلسهای در منزل آقای قمی تشکیل شد و آنجا تصمیم گرفته شد که نمازها تعطیل بشود. اینکه میگوییم ما تصمیم گرفتیم به خاطر این است که اگرچه در آن جلسه همه علما بودند، منتها موتور آن جلسه، ما جوانها بودیم که حرف میزدیم و پیشنهاد میکردیم: من و آقای طبسی و آقا هاشمینژاد و آقاسیدمحمود مجتهدی و آقای محامی و آقای قمی هم محور بود؛ چون جلسه در منزل ا یشان تشکیل شده بود و اصلاً ایشان از ما برای همین مقصود دعوت کرده بود.
آنجا ما چند تصمیم گرفتیم که یکی تعطیل نمازها بود. از جلسه که بیرون آمدم، دیدم آقا دارد به مسجد میرود. گفتم: «آقا! الان تصمیم گرفته شد که نمازها تعطیل بشود، شما هم نروید نماز!» ایشان هم برگشت و تا وقتی که قرار بود اعتصاب باشد، ایشان هم در اعتصاب بود.
در اجتماعاتی که علما شرکت میکردند، آقا هم بود. یک بار هم که آقا برای مراسمی به منزل حاجآقا حسن قمی رفته بود، حملهای شده و ایشان هم در شلوغی آسیب دیده بود. گاهی هم به من که کارگردان آن اجتماعات در مشهد بودم، میگفت: «تو عوض من آنجا رأی بده؛ بگو که من هستم و موافقم». بنابراین خود ایشان چون خیلی اهل اجتماع نبود، ممکن بود بعضی جاها شرکت نکند، اما من را میفرستاد.
- روایت آقا، خاطرات حضرت آیتالله العظمی خامنهای از زندگی پدر، تهران، انتشارات انقلاب اسلامی، چ پنجم، 1404، ص 150 - 151.
تعداد بازدید: 1