21 مهر 1405
پس از اطلاع از سرنوشت برخی از افراد مؤتلفه، دغدغه اصلی خانوادهها و اعضای هیئت که آزاد بودند، رهایی و خلاصی افراد در بند، یا دستکم فراهم کردن شرایط بهتر در زندان برای آنها بود.
یک ماه پس از شهادت چهار تن از عاملین قتل منصور (بخارایی، امانی، صفار هرندی و نیکنژاد) سایر اعضای مؤتلفه با شدت گرفتن نگرانی خانوادهها نسبت به سرنوشت زندانیان، به فکر افتادند تا طرح و برنامهای پیاده کنند و مسئولین امنیتی رژیم را تحت فشار بگذارند تا گشایشی در کار افراد دربند ایجاد شود.
از اینرو پس از مشورتهای طولانی و صریح، به زنها و همسران پیشنهاد شد تا پرچم مبارزه را در دست گیرند. آنها هم داوطلبانه پا به عرصه مبارزه گذاشتند. گرچه این زنان مؤمن در گذشته با همدلی و پشتیبانی از مردان و همسران خود نقش ارزنده و مؤثری در مبارزه داشتند، ولی این بار خود پیشقراول شدند تا حماسهای دیگر در تاریخ این کشور رقم زنند.
از طرف هیئت مؤتلفه، من و حاج محمود شفیق ـ برادر حاج مهدی ـ برای تدارکات و پشتیبانی اجتماع و حرکتهای زنان انتخاب شدیم. البته این انتخاب به دلیل جو خفقان آن روز به صورت رسمی اعلام نشد.
قرار شد اولین اجتماع بانوان مقابل دفتر نخستوزیری باشد. ابتدا با خانوادهها تماس گرفتیم و زمان و مکان تجمع را اعلام کردیم.
در یکی از روزهای داغ تابستان 1344 نزدیک به 150 نفر از خانمها در حالی که چادر به سر داشتند و عدهای هم پوشیه و روبنده زده بودند، مقابل دفتر نخستوزیری جمع شدند و آرام آرام تظاهراتی را شکل دادند. به آنها گفتیم که شما جلوتر از مردها حرکت کنید و ما با کمی فاصله از شما مراقبت اوضاع هستیم.
خانمها مقابل دفتر نخستوزیری رسیدند. عدهای از آنها از جمله خواهر شهید صادق امانی که به حق شیرزنی بود، شروع به سخنرانی کرد. با صحبتهای انقلابی، پرشور و داغ خواهر شهید امانی، وضعیت تحریکآمیز و حساس شد. مأمورین در این هنگام پیش آمدند، ولی از حمله و درگیری خودداری کردند. خانم امانی اعتراضات و خواستههای خانوادهها را اعلام کرد. یکی از مأمورین نیز برای احتراز از درگیری و جمع کردن قضایا، شروع به صحبت کرد و وعده داد که به این اعتراضها توجه خواهد شد.
ما به آنها [خانمها] گفتیم که فریب نخورید و صحنه را خالی نکنید، اینها وعده است، حرف است. من دیدم که برخی از خانمها مانند همسر حاج هاشم امانی در حالی که فرزندان کوچکشان را در بغل داشتند، در تظاهرات حاضر شده بودند. این صحنهها زیبا و حماسهساز بود. من و آقای محمود شفیق در تمام این ساعات کنار این اجتماع شورانگیز حاضر و مراقب اوضاع بودیم.
با تصمیم سایر دوستان در هیئت مؤتلفه، قرار شد حضور زنان در صحنه تا حصول به نتیجه حفظ شود. از اینرو در برنامهای دیگر، ملاقات آنها با علما و مراجع عظام در شهر مقدس قم طرحریزی شد. برای این کار نیاز به تدارکات قوی داشتیم. هماهنگیها صورت گرفت. اتوبوسهایی برای نقل و انتقال خانمها کرایه شد. قرار شد مانند برنامه قبلی، من وآقای شفیق با خانمها همراه شویم.
مبداء حرکت و محل توقف اتوبوسها در میدان اعدام (محمدیه) بود. من همراه مادرم رحمتالله علیها و خواهرم رأس ساعت 8 صبح به آنجا رسیدیم، تا ساعت 5 /8 صبح همه خانمها جمع شدند و بعد به سمت قم حرکت کردیم.
در شهر قم متوجه شدیم که سایر دوستان هیئت دورادور مراقب اوضاع هستند. هرجا که وارد میشدیم، ردپایی از اقدامات و هماهنگیهای آنان را میدیدیم، به نحوی که هیچ احساس غریبی و ناآشنایی نداشتیم. گاهی کسی به آرامی از کنار ما رد میشد وسلام و علیکی میکرد. میفهمیدیم که او از یاران مؤتلفه است که به این مأموریت آمده است. برای ما روشن شد که حل شدن برخی مسائل و مشکلات و امکان ملاقات با عدهای از آیات عظام و مراجع اعلام، به خاطر ارتباطات و هماهنگیهای آنهاست.
اولین بیتی که خانمها به آن وارد شدند، بیت آیتالله شریعتمداری بود. ابتدا ادارهکنندگان بیت وی گفتند: «آقا وقت ندارند». گفتیم: «آقا وقت ندارد چه صیغهای است؟ ما از تهران آمدهایم تا ایشان را ببینیم. جوانهای ما را تیرباران و شهید کردهاند، شما میگویید آقا وقت ندارند؟ شما در خانه نشستهاید، چه میفهمید که بر سر ما و جوانان مسلمان چه آمده؟»
پس از کلی صحبت آنها دوباره به اندرونی رفتند و بعد از دقایقی بازگشته و گفتند: «آقا اجازه فرمودند... شما بروید داخل اتاقها، الان ایشان میآید».
ما به سمت اتاقها هدایت شدیم. صحنه جالبی بود. حاضرین همه خانمها و بچهها بودند مگر من و آقای شفیق که هر یک بچهای به بغل گرفته و دست یکی، دو تا هم در دست داشتیم. تقریباً در این رفت و آمدها و اجتماعات دیگر بچهها با ما آشنا شده و عمو و دایی خطابمان میکردند.
پس از گذشت دقایقی آیتالله شریعمداری آمد. پس از سلام و علیک و ادای احترام خانمها شروع به صحبت و تضریح و توضیح وقایع کردند. در پایان ارائه گزارش، آقای شریعتمداری گفت: «خُب، باشد با سناتور... تماس میگیرم و از او میخواهم که با دربار تماس بگیرد تا رسیدگی بیشتری به وضع فرزندان و شوهرانتان در زندان بکنند و از شکنجه و اذیت خودداری کنند».
تقریباً این ملاقات بدون نتیجهای عملی به پایان رسید. از بیت او خارج شدیم. وقت ظهر شده بود. دوستان رابط به ما اطلاع دادند که به بیت آیتالله گلپایگانی بروید. گفتیم: «الان وقت خوبی نیست، باید به بچهها آب و غذا بدهیم». گفتند: «فکر ناهار نباشید».
با تجربهای که در دیار از آقای شریعتمداری به دست آوردیم، من به خانمها گفتم که به دربان توجه نکنید و به زور وارد بیت آیتاللهالعظمی گلپایگانی شدیم. با گفتگویی مختصر به اتاقی خیلی بزرگ هدایت شدیم. از آنجا که نزدیک ظهر بود، هوا گرمتر شده بود. بچههای شیرخواره و کوچک خیلی اذیت میشدند. افراد بیت پنکهای آورده و راه انداختند. بعد از دقایقی آقا تشریف آوردند و مانند جلسات قبل خود خانمها گزارش وقایع را دادند. خواهر شهید صادق امانی در این ملاقات برخاست و ایستاده سخن گفت: «شوهران ما را دستگیر، برادرانمان را تیرباران و فرزندانمان را یتیم کردند و پسرانمان را به سیاهچال انداختند. در حالی که علما زیر سایه خنک نشستهاند و میگویند، انشاءالله درست میشود، چنین میشود، چنان میشود... تا کی ما باید در سوگ از دست دادن عزیزانمان زانوی غم بغل بگیریم و علما دست روی دست بگذارند؟»
سخنان تکاندهنده خانم امانی همه را منقلب کرد، به طوری که اشک از چشمها جاری شد. حضرت آیتالله گلپایگانی که تا آن لحظه صحبتی نکرده بود، از سخنان حماسی خانم امانی دستمال به روی چشمها گرفت و گریست. بعد بیهیچ صحبتی بلند شد و از آن اتاق خارج شد. هنوز هیچ نتیجهای نگرفته بودیم، لحظاتی صبر کردیم. خبری نشد. قصد کردیم که از آنجا بیرون برویم که آقا باز وارد اتاق شد و گفت (نقل به مضمون): «... من میبینم چه مصیبتی برای شما پیش آمده، به جدم قسم که هر کاری از دستم برآید برایتان انجام میدهم». بعد از ما خواست که ناهار آنجا بمانیم. ما ابتدا تعارف کرده و نپذیرفتیم. آقا اجازه نفرمود که بدون خوردن ناهار خارج شویم و گفت که این زنها و بچهها خستهاند و تألمات روحی دارند، همین جا بمانید و بعد از ناهار و رفع خستگی، به آنچه صلاح میدانید عمل کنید.
ما با رضایت کامل قلبی و خشنودی تمام دعوت آقا را پذیرفتیم. سفره غذا گسترده شد و چلوکباب برگ دلچسب و لذیذی خوردیم که بیشتر لذت و طعم آن به خاطر حضور آیتالله گلپایگانی و غذای حلالی بود که از سفره ایشان میخوردیم. آنچنان که بعد از گذشت دهها سال من هنوز طعم و لذت آن غذا را زیر دندانهایم حس میکنم.
ساعت نزدیک به 3 بعد از ظهر بود که از بیت معظم آیتالله گلپایگانی خارج شدیم و به حضور علمای دیگر رفتیم و پس از یک اقدام کامل تبلیغی به تهران بازگشتیم و به حضور آیتالله خوانساری رسیدیم.
هیئتهای مؤتلفه اسلامی توانست پس از اعدام انقلابی منصور و دستگیر و شهید شدن عدهای از یاران خود با چنین اقداماتی روح و حیات را در پیکره اندیشهها و آرمانهای خود حفظ کند.
ـ خاطرات احمداحمد، به کوشش محسن کاظمی، تهران، سازمان تبلیغات اسلامی، حوزه هنری، 1379، ص 90 – 84.
تعداد بازدید: 7