05 آبان 1405
مرحوم آیتالله شیخ جواد فومنی، از روحانیون مشهوری بود که در جنوب شهر تهران، پیشرو حرکتهای مبارزاتی و سیاسی بود. او با زبان تند و صریحی که داشت، ابایی از گفتن حقایق و افشای مفاسد رژیم نداشت. به خاطر مبارزات علنی و تبلیغ بیپرده و صریح علیه رژیم شاه، چند بار دستگیر و یا به اداره اطلاعات شهربانی فراخوانده شده بود.
او به خاطر روحیات سازشناپذیر و خدمات بسیار برای مردم مستضعف و فقیر، در میان عامه مردم تهران از جایگاه و پایگاه خوبی برخوردار بود. رژیم به دلیل محبوبیت این عالم بزرگ و کلام نافذش سعی میکرد به شدت از او مراقبت کند.
سرانجام این مجاهد خستگیناپذیر در شب 23 ماه مبارک رمضان (سال 1343) ـ شب قدر ـ به دیدار محبوبش شتافت. مردم با شنیدن خبر فوت این عالم فرزانه، سراسر غرق درماتم و اندوه شدند. تشییع جنازه او به یک میتینگ و راهپیمایی باشکوه تبدیل شد. رژیم شاه که پیشبینی چنین وضعی را میکرد، در یک اقدام امنیتی، خطوط ارتباط تلفنی، بازار و حوالی میدان خراسان را قطع کرد.
مردم روزهدار تهران سیاهپوش و برخی پابرهنه به تشییع جنازه این عالم مجاهد شتافتند. جنازه مطهر او را از مقابل مسجد نو مشایعت کردند. من و برادرم مهدی هم مانند قطرهای به این رود خروشان پیوستیم و مردانی را دیدیم که گل به سر مالیده بودند و زنان که لباس مشکی به تن و جوراب کلفت بر پا کرده و بیهیچ ترسی از رژیم برای وداع با پیر و مرشد خود آمده بودند.
با راهپیمایی، جنازه را به سمت شهرری بردیم. ساواک در طول مسیر چند مرتبه سعی کرد تا مانع ادامه مراسم شود، ولی با خشم و مقاومت مردم بازپس زده شد. وقتی وارد خیابان ری شدیم، مردم شروع به دادن شعار کردند: «حجتالاسلام ما رفت ز دار فنا، واویلا، واویلا.»
در میدان شوش شخصی بالای یک سطل حلب خالی 18 کیلویی رفت و شروع به سخنرانی و دادن شعار کرد. ساواک واکنش نشان داد و سعی کرد او را دستگیر کند. ولی او با زرنگی خاصی خود را قاطی جمعیت کرد و ساواک او را نیافت. میدان شوش به شدت شلوغ شد. مشخص شد که بین جمعیت، مأمورینی با لباس شخصی نفوذ کردهاند. من که همینطور همراه با جمعیت میرفتم و به شعارها جواب میگفتم؛ ناگهان دیدم کسی مچ دستم را گرفت و کشید. نگاهی به او کردم. گفتم که چکار میکنی؟ گفت: «تکان نخور! یواش با من بیا عقب!» فهمیدم که مأمور ساواک است. گفتم: «برو بابا! این حرفها چیه؟!» و با او بگومگو کردم. برادرم مهدی که از من فاصله گرفته بود، متوجه مشاجره ما شد. از همان دور پرسید: «احمد! چی شده؟» گفتم: «این یارو دستم را گرفته و میگه باید با من بیایی...!»
یکدفعه برادرم با چند نفر دیگر سینهزنان به طرف ما هجوم آوردند. در نتیجه برخورد آنها با ما، فرد ساواکی مجبور شد مچ دستم را رها کند. برادرم بلافاصله مرا به سمت جمعیت هل داد و گفت: «برو...!» من رد خود را در ازدحام و شلوغی مردم گم کردم و او نتوانست دیگر پیدایم کند.
در جاده شهر ری، سرپل سیمان، به دستهای از کماندوها برخوردیم که از بیراهه آمده بودند و همان سرهنگی که در پانزده خرداد سال 42 مردم را به خاک و خون کشید، آنها را هدایت و رهبری میکرد. با دیدن آنها جنازه را زمین گذاشتیم و شروع به سینهزنی و مرثیهخوانی کردیم. کماندوها خواستند که از تشییع جنازه جلوگیری کنند، اما مردم بیاعتنا به آنها به راه خود ادامه داده و آنها را هل دادند و به کنار زدند.
سرانجام پیکر مطهر شیخ جواد فومنی در حرم حضرت عبدالعظیم(ع) به خاک سپرده شد و مماتش چون حیاتش مایه برکت شد.
ـ خاطرات احمداحمد، به کوشش محسن کاظمی، تهران، سازمان تبلیغات اسلامی، حوزه هنری، 1379، ص 81 – 78.
تعداد بازدید: 6