
حکومت نظامی شیرین - داستان
ساعت از نه گذشته بود و بابا هنوز به خانه نیامده بود.نگرانی و ترس کمکم داشت در چشمان مادرم هویدا میشد. از شدت اضطراب تندتند توی حیاط، جلوی چشمان منتظر ما قدم میزد که دیگر طاقت نیاوردم و گفتم: «مامان میشه اینقدر مثل پاندول ساعت جلوی چشم ما اینور و اونور نری سردرد گرفتم. هرجا باشه پیداش میشه. بابا که بچه نیست.» مامان که از نگرانی دستهایش را به هم میفشرد، با صدایی که ترس در آنها دیده میشد گفت: «مگه تو بابات رو نمیشناسی. نمیدونی هرجا بشینه شروع میکنه به حرف سیاسی زدن و بحث کردن. اونم تو این شرایط. میترسم زبون سرخش سر سبزش رو به باد داده باشه.یکی دو ساعت دیگه حکومت نظامی شروع میشه. اگر تا اون موقع نیاد...»