خاطرات

تحریم جشن‌های شاهنشاهی

در سال 1350 امام اطلاعیه‌ای راجع به تحریم جشن‌های 2500 ساله‌ شاهنشاهی صادر کردند. آقای هاشمی رفسنجانی دست‌نویس این اطلاعیه را آورد و تحویل من داد. بعد با ایشان هماهنگ کردیم که این اطلاعیه چاپ و توزیع شود. مسئول چاپ اطلاعیه‌ها آقای محمود نیکنام در آن موقع دانشجو بود. در این فاصله یک آشنایی به نام علیرضا کبیری پیدا شد که از بچه‌های مجاهدین بود. او کارگر چاپخانه‌ای در خیابان شهباز سابق بود. به علت اینکه کبیری به کار چاپ آشنایی داشت، یک دستگاه چاپ دستی (ملخی)...

شب دوازدهم محرم و ماجرای دستگیرشدنم

[شب یازدهم محرم] آنچه گفتم جواب قانع‌کننده‌ای بود که در اعماق وجود مردم نشست. فرداشب [شب دوازدهم محرم] هم گفتم: «امشب، آخرین شب زلزله امام حسین علیه‌السلام است. ببینیم که فردا روز دوازدم محرم مقدرات ما با دستگاه دولت از چه قرار است؟». از منبر پایین آمدم و برای منبر دوم به مسجد معیر رفتم. حرف‌هایم را آنجا هم گفتم و اعتراضات را تکرار کردم. از منبر پایین آمدم و به کوچه‌ای رفتم که بایستی پیاده طی می‌کردم، تا به سر خیابان خیام برسم و سوار اتومبیل...

خون‌بهای شهدای پانزده خرداد را نگرفتم

بعد از آن سخنرانی‌هایی که امام در ماه‌های شوال و ذی‌الحجه و محرم و نهایتاً عصر عاشورا ایراد کردند، در آن موقع من در بندر انزلی بودم، خبر رسید که حضرت امام را دستگیر کردند و مردم در باقرآباد و تهران و ورامین و قم و مشهد و شیراز قیام کرده‌اند. اما در بندر انزلی سکوت محض حاکم شده و اصلاً یک حالت عجیبی حکم‌فرما شده بود. کار به جایی رسیده بود،‌که وقتی ابوی [آیت‌الله سیدابوطالب پیشوایی] مسجد می‌رفتند مردم دورشان جمع می‌شدند و می‌پرسیدند که حاج آقا ما چه...

صلوات با نام آیت‌الله خمینی

ذکر صلوات با نام خمینی، در سال 1342 ش، در یک محفل عمومی، و آن هم برای اولین‌بار در بیرجند، یک رخداد مهم تاریخی به حساب می‌آمد! حداقل من که عموماً در مجالس مختلف منبر می‌رفتم، تا آن موقع نشنیده بودم. ماجرا به این صورت بود که؛ متوجه شدم طلبه‌ای به حضرت امام توهین نموده و مرجعیت ایشان را زیر سؤال برده؟! من با شنیدن این خبر به شدت برآشفتم و مترصد بودم تا در فرصت مناسب به هجویات گوینده پاسخ دهم. چندی بعد به مناسبتی از من دعوت شد تا در مسجد آیت‌الله آیتی منبر...

تکثیر اعلامیه‌ها، تصاویر و رساله امام در دزفول

تکثیر اعلامیه‌ها، تصاویر ور ساله‌ امام، چاپ و تکثیر بخش ملحقات رساله پیرامون مسائل دفاع، امر به معروف و... در دستور کار ما بود. لذا با سفارش و پیشنهاد شهید سبحانی این کار به نحوه‌ مطلوبی انجام و وسایل تکثیر آماده شد. یک دستگاه پلی‌کپی از آقای غلامحسین شاه‌حیدری دبیر زبان انگلیسی (که از یکی از کشورهای خارجی خریده بود) گرفتیم. دستگاه پلی‌کپی توسط بنده تحویل و از منزل شاه‌حیدری تا حوزه (پایگاه) جبهه‌ اسلامی دفاع حمل شد و سپس آن را جابجا کردیم. یکی از...

سخنرانی شب عاشورا در مسجد شیخ عبدالحسین

در آن شب جمعیت به‌قدری زیاد بود که من نتوانستم از میان مردم و از اول بازار به مسجد بیایم. لذا از طریق پشت‌بام بازار به طرف مسجد رفتم و از روی بام مسجد به پائین آمدم.[1] این مبالغه نیست، اگر بگویم مردم آن‌قدر با فشار نشسته بودند که در حین عبور به ناچار پا روی زانوهای مردم می‌گذاشتم. بندگان خدا با کمال علاقه و اشتیاق می‌گفتند: «آقا پا بگذارید روی زانوی ما!» و استقبال می‌کردند که من از این زانو به آن زانو، و از آن زانو به این زانو بروم تا به منبر برسم....

پیشنهاد شروع برنامه رادیویی در عراق

یک روز حاج آقا مصطفی به من گفت عراقی‌ها پیشنهاد داده‌اند که ما هم از امکانات رادیویی آنها بهره‌برداری کنیم، آیا شما آمادگی دارید که این کار را بکنید و اصلاً مصلحت می‌دانید؟ گفتم: امکان فوق‌العاده‌ای است که آدم بتواند هر روز 15 تا 20 دقیقه با مردم وطنش در تماس باشد و حرف بزند. اما ریسک است و سخن از رادیوی بغداد و رژیم بعث عراق در میان است. ما باید با خود آقا مشورت کنیم و با اجازه ایشان کار کنیم. چون ممکن است تبعات کار متوجه ایشان هم بشود. حاج آقا مصطفی...

حضور اسدالله علم در سخنرانی شب تاسوعا

قبل از این که سخنرانی تاریخی شب عاشورای آن سال (1342) در خصوص استیضاح ملی دولت علم مطرح شود، باید توضیح دهم که چون می‌دانستم مسجد شیخ عبدالحسین مرکز فعالیت‌های الهی و اسلامی است و مجلس آن مرضّی باریتعالی خواهد بود، و امام خمینی هم به آن مسجد خیلی عنایت دارد؛ برای اینکه منبرهای متعدد دهه اول محرم خسته‌ام نکند و بتوانم آن منبر را با سلامتی کامل و نشاط اداره کنم، برخلاف سال‌های پیش، مجالس متعدد قبل‌ازظهر و بعدازظهر را وعده ندادم. شاید فقط یک منبر...

استقبال مراجع عراق از امام خمینی

چند سال پس از ورود من به نجف، روزی در کلاس درس اطلاع دادند که [آیت‌الله] آقای خمینی در کاظمین هستند؛ باور کردنی نبود. با چند تن از رفقا همچون آقای شیخ محسن غروی قوچانی آدرس گرفته و به کاظمین رفتیم. شب به مکانی که احتمال دادیم [آیت‌الله] آقای خمینی آنجا باشد، رسیدیم. عده‌ای در آنجا خوابیده بودند، ما هم خوابیدیم. نزدیک اذان صبح با صدای آشنایی از خواب بیدار و متوجه شدم که با کسی صحبت می‌کرد. بله آشیخ نصرالله خلخالی مشغول صحبت با [آیت‌الله] آقای خمینی بود....

مادرت را به سوگ می‌نشانم

سه چهار ماهی از تعهد دادنم به ساواک برای دستگیریم در آذرشهر می‌گذشت. اواخر شهریور 42 بود و واقعه‌ 15 خرداد هم اتفاق افتاده بود که دوباره به ساواک احضار شدم. تیمسار مهرداد با دیدن من از کوره در رفت و شروع کرد به هپیر زوپور که: آناوی ملیر قویارام! من هیچ نگفتم تا اینکه بازجویی‌ها شروع شد. خیلی اذیت شدم. بعد از دو روز از آنجا تحویلم دادند به پادگان رضاپاد مراغه که آنجا در سلول انفرادی در کنار بازداشت‌شدگان نظامی، زندانی شدم. پادگان رضاپاد برای خودش شهری بود و...
2
...

جدیدترین مطالب

پربازدیدها

© تمامی حقوق برای پایگاه اطلاع رسانی 15 خرداد 1342 محفوظ است.